ايشان را « 34 » عجز كردم كه يك روز مرا فرصت دهيد تا من خود را بر در پسران يحيى برمكى اندازم ، باشد كه ايشان را بر من نظر افتد « 35 » و از اين بلا خلاص گردم « 36 » . اگر ايشان از من شكيبند چنانچه دانيد بكنيد . بر در جعفر برمكى رفتم و زمانى نشستم . چون سوار شد و نظر او بر من افتاد و حال من مشاهده كرد ، عنان كشيد و مرا پيش طلب فرمود و پرسش كرد . من گفتم حيات من « 37 » امروز بيش نمانده است . چون او را از پيش خليفه طلب آمده بود ، مرا « 38 » گفت اگر محل خواهم يافت همين زمان ذكر تو پيش خليفه خواهم گفت .
من گفتم اصلحك اللّه ، وزير را مزاج و استبداد خليفه روشن است . مالى از من حاصل نشده « 39 » البته جان خواهند ستد « 40 » . اين سخن بشنيد متأسّف گشت و سوى خليفه رفت « 41 » . از آنجا « 42 » بر در برادر بزرگ او فضل برمك رفتم . قضا را آن زمان پرده برداشته بودند و اصحاب حاجت را درون طلبيده بود . من در ميان ايشان رفتم و قصهء وام گفتم « 43 » . همين قدر پرسيد كه چه مقدار مال بر تو باقى است ؟ گفتم چهارصد « 44 » هزار درم باقى است . اگر امروز آن نقد نرسد حقيقت آنكه « 45 » فردا مرا به تيغ بكشند . هيچ جوابى مرا نداد . تا نماز ديگر بر در او بماندم . گرسنه و تشنه و دل از جان برداشته راه خانه گرفتم و هر كه را از دوستان و آشنايان در راه مىديدم وداع مىكردم . چون به در خانه آمدم « 46 » تا اطفال و عيال را وداع كنم كه دو غلام فضل برمك را ديدم پيش در من ايستادهاند و از ديرگاه منتظر مناند ، و پانصد هزار دينار بر اشتران بار كرده با ده « 47 » تخته جامه خاصه آوردهاند .
چون مرا ديدند گفتند كه از ميان روز تا اين زمان منتظر آمدن تو بوديم تو كجا بودى و چرا دير آمدى ؟ اين مالها فضل بر تو فرستاده است . هرچه دادنى دارى بده و باقى را در
هامش
( 34 ) . ك : بر ايشان .
( 35 ) . ك : نظرى بر من افتد .
( 36 ) . ك : شوم .
( 37 ) . اساس : - من .
( 38 ) . اساس : - طلب آمده بود مرا . به جاى آن : طلبيده .
( 39 ) . اساس : از من مال حاصل كنند .
( 40 ) . اساس : - ستد .
( 41 ) . اساس : - گشت . . . رفت .
( 42 ) . اساس : - آنجا .
( 43 ) . اساس : - گفتم .
( 44 ) . اساس : - صد .
( 45 ) . ك : - حقيقت آنكه .
( 46 ) . ك : چون با موكلان به در خانه خود آمدم .
( 47 ) . ك : - ده .