يحيى با فضل گفت « 1 » ، فضل يحيى گويند منصب وزارت داشت - دست احمد بن ابى خالد احول را بگرفت و گفت تمام مصالح « 2 » منصب « 3 » وزارت و موسوم وزارت به تو تفويض كردم و سخن « 4 » ترا مسلّم و مسموع داشتم . نه در حكم دست زنم و نه در مال ، و جواب شغل وزارت خليفه من خواهم گفت و آنچه حاصل است ترا باشد . و اگر درين معرض كه از « 5 » پدر تو « 6 » بر من مقرّر گشت ، من جان ايثار تو كنم ، هنوز مقصر باشم « 7 » كه چندين هزار كرمها كه در حق من كرده است از همه اين بالاتر است « 8 » . و در آن وقت كه اين ماجرا يحيى با فضل گفت « 9 » ، احمد بن ابى خالد احول از خوشحالى ندانست كه چه جواب گويد . در پاى يحيى « 10 » افتاد و گفت كه تا جهان باشد كسى در حق كسى نكرده و نخواهد كرد آنچه « 11 » در حق من كردى و حق پدر من به جاى آوردى . و گفته و نوشتهاند كه نيكويى و سخاوت در ميان اهل دولت سلف و خلف بر آل برامكه تمام كردهاند . ازين معنى مآثر ايشان الى ابد الدهر باقى است .
حكايت
عبد الله طايى و مصادرهاى كه او را واقع شد و به حسن عاطفت آل برمك مرتبه و جلال يافت « 12 »
اين عبد اللّه طايى كه « 13 » از معارف و مشاهير مدينة السلام بغداد بود ، روايت مىكند از ليث « 14 » بن قاسم بصرى كه از وى شنيدم كه من « 15 » يكى از متصرّفان و نويسندگان
هامش
( 1 ) . ك : - « و در . . . گفت » .
( 2 ) . اساس : - « فضل . . . مصالح » .
( 3 ) . ك : - منصب .
( 4 ) . ك : - سخن .
( 5 ) . اساس : - از .
( 6 ) . ك : + بود .
( 7 ) . اساس : باشد .
( 8 ) . اساس : - « كه چندين . . . است » . چند سطر بالاتر ذكر شده بود . نك حاشيه بالاتر .
( 9 ) . اساس به جاى « و در آن . . . گفت » ، دارد : اين تقصير ما حصرى ( كذا ) همينكه اگر مردم !
( 10 ) . ك : پاى او .
( 11 ) . ك : + تو .
( 12 ) . جاى اين عنوان در اساس خالى است .
( 13 ) . ك : يكى .
( 14 ) . اساس ناخواناست .
( 15 ) . اساس : - من .