تو « 1 » به كلى از من خشنود نشوى من ازين رنج خلاص نيابم . اين بگفت و با هزار عذر خواهى در پاى پدر افتاد و چندان بگريست كه نزديك بود كه قالب تهى كند . و بعد از آن يحيى « 2 » سوگند غليظ بر زبان راند « 3 » كه من ترا چنان دوست مىدارم كه اگر وقتى سخنى گفتى يا سخنى از موعظت و پند من نشنيدى ، در خاطر من كدورت نمانده است و اين زمان تا ترا بارى تعالى ازين رنج خلاص ندهد و صحت « 4 » نبخشد از سر مصلّى برنخيزم و نان « 5 » و آب سير « 6 » نخورم و در هيچ كارى دست نزنم مگر مناجات كردن و بيچارگى و تضرّع به درگاه بىنياز نمود . جعفر چون وفور « 7 » شفقت پدر معاينه كرد ، دلش برقرار آمده و مستظهر و اميدوار از خدمت پدر بازگشت .
راوى مىنويسد كه يك هفته برنيامده بود كه جعفر « 8 » به كرم اللّه تعالى صحت كامل يافت و اثر آن سپيدىها بر اندام او نماند و پدر و برادران نذرها كه كرده بودند « 9 » به جاى آوردند « 10 » و هرچه موجود داشتند « 11 » به مسكينان و محتاجان « 12 » دادند و « 13 » شاديها كردند .
منويل طبيب پارسى را با صد عزّت باز گردانيدند و چندان مال و اسباب به دو ايثار كردند كه اگر ثلث آن « 14 » به فرزندان او بماند تا قيامت بس كند و ديگر روى احتياج نبيند . و در اخبار نوشتهاند كه بيشتر خلق را كه در عراق و فارس و خراسان املاك « 15 » مانده بود و آن متوارث به فرزندان ايشان گشته « 16 » از عطاى آل برمك بود .
و روايت مىكند احمد بن محمد زواجه از محمد بن عيسى و محمد عيسى « 17 » از فضل بن عباس كه از مشاهير بغداد بود ، او گفت : روزى جعفر برمكى به خدمت هارون الّرشيد آمد
هامش
( 1 ) . اساس : - تو .
( 2 ) . اساس : - آن يحيى .
( 3 ) . ك : سوگند خورد .
( 4 ) . ك : + كلى .
( 5 ) . ك : - نان .
( 6 ) . ك : آب سرد .
( 7 ) . ك : - وفور .
( 8 ) . ك : + برمك .
( 9 ) . اساس : كردند .
( 10 ) . اساس : - به جاى آوردند .
( 11 ) . ك : + سرا و علانيه .
( 12 ) . ك : + بغداد .
( 13 ) . اساس بعد ادا نمودن .
( 14 ) . اساس : او .
( 15 ) . ك : ملاك .
( 16 ) . اساس : - گشته .
( 17 ) . ك : روايت مىكند احمد بن محمد بن عيسى .