ذكر مرض برص كه بر جعفر ظاهر شده بود و به دعاء والد خود يحيى برمكى خوب شدن او « 1 »
روايت مىكند قدح الكتّاب ، كه او يكى از موالى و مقّربان جعفر يحيى « 2 » برمكى بود ، كه وقتى يكايك « 3 » جعفر را سفيدى ظاهر شده بود ، جعفر درين كار حيران و متحيّر مانده بود و هيچ تدبيرى به خاطر « 4 » نرسيدى و اظهار سفيدى به هيچ روى مصلحت نديدى و از آنكه « 5 » هارون الرّشيد بر آن واقف شود « 6 » ترسان و لرزان شد . چه بسيار بودى كه از نهايت انبساط و اتحاد با امير المؤمنين كه در يك بستر « 7 » غلطيدى و هارون « 8 » هر حكايتى ك شب با كنيزكان گذشتى و ظرايف از ايشان شنيدى و مزاحها كه با يكديگر كردندى به دو نقل كردى . جعفر انديشيد كه اگر ناگاه درين سفيدىها نگاه « 9 » خليفه افتد مآل « 10 » نزديك نشستن و ملابس گشتن و طعام در يك ظرف خوردن چه شود . از نهايت قرب و اتحاد جعفر بود كه جرأتها در ميان آمد و از غيرت و حسد و رشك مقرّبان . . . « 11 » را به باد داد .
بزرگان صاحب تجربه ازين سبب گفتهاند كه حد هر كار نگاه بايد داشت و الّا در هرچه افراط رود عاقبت آن اينچنين گردد . مقصود آن است كه جعفر در تداوى آن سفيدى درمانده بود و عاقبت چاره نديد تا به بهانهء آنكه او را خون غلبه كرده است « 12 » از آن زحمت جفا دارد .
منويل نام طبيب ترسا كه يحيى پدر او را علاج درد شكم كرده بود ، از پارس « 13 » به
هامش
( 1 ) . جاى عنوان در اساس خالى است . ك : شده بود و در ازالهء آن به دعاء . . .
( 2 ) . ك : - يحيى .
( 3 ) . چنين است در اساس ، ك : شايد « يكايك اعضاء » بوده است . ل به جاى اين كلمه دارد : گردن و لب زيرين و زبان .
( 4 ) . اساس : + او .
( 5 ) . اساس : آنچه .
( 6 ) . اساس : شد .
( 7 ) . ك : + كه آن را تخت نيز گويند .
( 8 ) . اساس : - هارون .
( 9 ) . ك : نظر .
( 10 ) . اساس : حال .
( 11 ) . چند كلمه اينجا در اساس ، ك خوانده نشد . اساس : سر به مهر ؟ ك : مقربان در جهان واقعه به مهر را ؟ ل ندارد .
( 12 ) . ك : + و درونه ( كذا ) را ناخوش گردانيده .
( 13 ) . اساس : - از پارس .