هم جعفر شرمناك گشت . عبد الملك چاره نديد جز آنكه ترك زهد و زاهدى گيرد و دست از ورع « 1 » بدارد و خوف يك سو افكند « 2 » و با حاضران مجلس « 3 » در لهو و طرب و عيش و خوشدلى موافقت نمايد و توبه را بشكند . در حال شوقكنان و پاىكوبان در مجلس به چرخ درآمد و چون ساقى جام شراب پيش آورد ، بىتكلّف « 4 » فروكشيد و هم رنگ مجلسيان شد و در نشاط و سرود هم به طريق مستان گشت و چنان خود را ساخت كه گويى همواره يكى از معاشران و شرابخواران بوده . جعفر را زهد و عفّت و تقوى و زهد و بزرگى عبد الملك هاشمى مقرّر بود . چون « 5 » از غايت عقل ، ايشان را از حضور خويش شرمنده نكرد ، خوشطبعى و سبكروحى را كار فرمود و در شراب و لهو با حريفان موافقت نمود ، جعفر را شرم آمد و او را تعظيم و تكريم بسيار كرد « 6 » و پرسيد كه به كدام غرض آمدهاى « 7 » ، زود بفرمايند « 8 » كه « 9 » آن را به ديده متكفّل شود و خدمت را به مقصود رسانم كه من چنان شرمندهء كرم تو شدهام كه اگر تا قيامت زنده مانم شكر آن نتوانم گفت و هيچ خدمتى فراخور اين سبك روحى نتوانم گزارد . عبد الملك هاشم گفت كه مرا چهار حاجت بر در « 10 » تو آورده است . يكى آنكه صد هزار درم وام دارم ؛ ملكى مىطلبم كه محصول آن دو صد هزار درم باشد تا مرا « 11 » از اخراجات اشياع و اتباع فراغ حاصل شود و هر سال وام برنيايد ؛ سيوم دختر خليفه را مىخواهم به جهت احمد پسر خود ؛ چهارم اقطاع ما رقّه بايد كرد پسر مرا بدهند « 12 » .
چون جعفر ملتمسات او بشنيد ، خواست تا مبلغى مال از خاصهء « 13 » خود پيش عبد الملك آرد . حشمت او مانع آمد ، زيرا كه از آن بزرگتر بود كه « 14 » جعفر و امثال او « 15 » ، او
هامش
( 1 ) . اساس : دروغ .
( 2 ) . ك : - يكسو افكند .
( 3 ) . اساس : + تجرّع .
( 4 ) . ك : بىتكلّفانه .
( 5 ) . ك : چنانچه
( 6 ) . ك : به جا آورد .
( 7 ) . ك : بر من آمدى .
( 8 ) . ك : بفرمايى .
( 9 ) . اساس : - كه .
( 10 ) . اساس : - در .
( 11 ) . ك : - مرا .
( 12 ) . چنين است در اساس . ك : - « چهارم . . . بدهند » .
( 13 ) . ك : خانه .
( 14 ) . اساس : - كه .
( 15 ) . ك : كه جعفر مال او او ( كذا ) .