كردم يا مال بدهد يا « 1 » او را گردن زنند « 2 » . تو آن كردى كه كريمان كنند . يحيى گفت اين كرم خليفه بود كه او رهايى « 3 » يافت . اگر « 4 » امير المؤمنين فرمودى كه مال يحيى و پسران او از عطاهاى « 5 » من است به من رسيد ، و قلاده خود از آن خواهر رضاعى من است ، كسى را درين چه كار ، برويد و منصور را گردن زنيد ؛ او چه كردى و من چه كردمى ؟ اين سخن هارون را بر مزاج خوش افتاد و يحيى را از آنچه قلاده مرصّع از همشيرهء او « 6 » طلب داشت و به عوض مطالبه در خزانه فرستاد « 7 » ملامت كرد . يحيى گفت اى خليفه چون حاجت از حد مىگذرد ، آدمى را عقل پوشيده مىشود و نمىداند كه چه كند و كجا دست « 8 » يازد و از كه مطالبه كند . مرا از كرم امير المؤمنين اميدست كه اين جرأت « 9 » را نيز عفو فرمايد . خليفه بخنديد و از سر « 10 » آن هم گذشت . بعد از آن همشيره را در دادن قلاده عتاب فرمود .
همشيره « 11 » گفت كسى كه محل پدر من باشد اگر ملتمس او اجابت نكنم عقوق بود « 12 » .
هارون از « 13 » اين جواب پسنديده منبسط گشت و آن قلاده مرصّع را باز به فاطمه بخشيد و يحيى با منصور زياد با خاطر خوش درآمد و چندين خلق در راه منتظر به نظاره در ايستاده بودند كه امروز با يحيى چه عتاب خواهد شد و كار او و منصور به كجا خواهد انجاميد . چون هر دو را « 14 » به سلامت با خاطرهايى خوش مشاهده كردند ، زبانها به دعا و ثناى يحيى و فرزندان او جارى گشت تا معلوم خردمندان روزگار گردد كه فريادرسى دشمنان بس كارى بزرگ است « 15 » و اينچنين كار رسم برامكه بوده است . ليكن خداوندان بصيرت گفتهاند كه منصور زياد را ببايستى مردن كه آن از فريادرسى دشمن بهتر است . مردان براى نام نيك جان و مال دادهاند . و اللّه اعلم بالصّواب و اليه المرجع و المآب .
هامش
( 1 ) . اساس : - « يا مال بدهد يا » .
( 2 ) . ك : زنم .
( 3 ) . ك : رهايش .
( 4 ) . اساس : - اگر .
( 5 ) . ك : عطاياى .
( 6 ) . اساس : - او .
( 7 ) . ك : فرستاده بود .
( 8 ) . ك : دست و پا زند .
( 9 ) . ك : جرم .
( 10 ) . ك : - سر .
( 11 ) . اساس : - همشيره .
( 12 ) . اساس : - بود .
( 13 ) . اساس : - از .
( 14 ) . ك : - را .
( 15 ) . اساس : - « تا معلوم . . . است » .