اقتراح منّتى « 1 » عظيم بر خود « 2 » تصوّر كرد « 3 » . چون ده بار هزار هزار درم نقد شد ، يحيى بر سر حمّالان به دست صالح مهران « 4 » به خدمت خليفه فرستاد « 5 » . صالح مهران « 6 » مىگويد كه نزديك غروب آفتاب من با اين مال پيش هارون الرشيد رفتم و اين جواهر كه « 7 » خواهر رضاعى داده بود بردم . چون مرا ديد فرمود كه منصور زياد را هم آوردى يا نه ؟ كيفيت حال و ماجرا كه گذشته بود تمام عرضه داشتم . خليفه گفت آنچه از منصور زياد آمد در باب يحيى و فرزندان او ، و آنچه از يحيى مشاهده مىشود در باب منصور زياد « 8 » از هيچ كريمى نشان نتوان داد . برو آن مال را به خزانه « 9 » رسان و يحيى خالد را بگير و همراه بياور .
چون من مال به خزانه فرستادم به خانهء يحيى رفتم و حال بگفتم از آنچه خليفه مال بستد و ترا طلب كرد « 10 » و هيچ نفرمود . رخسارهاى يحيى از شادى بشكفت و منصور را پيش طلبيده گفت خاطر جمع دار كه از هلاك جان رستى . اين زمان امير المؤمنين مرا طلبيده است « 11 » . چنان كنم خاطر او بر تو خوش شود . منصور را باز جان در تن آمد و يحيى را دعاها گفت . چون يحيى به خدمت خليفه آمد ، خليفه را بر خود تافته ديد . به جهت « 12 » بىادبى كه در تخليص منصور زياد كرده بود معاتب شده ، تا بعد از ساعتى به شيرين سخنى عذر گناه خود بخواست و خاطر خليفه را خوش كرد و بعد از آن عرضه داشت كرد كه مىبايد كه مرا از جرم و جنايت « 13 » منصور زياد اطلاع بخشى . فرمود جرم و جنايت « 14 » او عداوت شما و بد گفتن « 15 » اين خاندان است و ازين سبب ديرباز است كه مىخواهم او را به ستم « 16 » گردن زنم . امروز در غضب بودم كه او در پيش من آمد . حكم
هامش
( 1 ) . ك : هستى چشم !
( 2 ) . ك : - « عظيم بر خود » .
( 3 ) . اساس : قصور كردن .
( 4 ) . اساس ، ك : مهتران .
( 5 ) . ك به جاى « به . . . فرستاد » دارد : داد .
( 6 ) . ك : - مهران .
( 7 ) . ك : - جواهر كه .
( 8 ) . اساس : - « و آنچه . . . زياد » . ك به جاى آن دارد : در باب او ديدم . از ل نقل شد .
( 9 ) . ك : خانه .
( 10 ) . اساس به جاى « مال . . . كرد » دارد : خليفه از منصور زياده طلب كرد .
( 11 ) . اساس : - « خاطر . . . است » .
( 12 ) . اساس : - « به جهت » .
( 13 ) . ك : خيانت .
( 14 ) . ك : خيانت .
( 15 ) . ك : عداوت گفتن .
( 16 ) . اساس : - « دير . . . ستم » .