داستان مرد سندى با فضل يحيى برمكى
ثقات معتبر در كتب آوردهاند و « 1 » من از سفيان بن احمد ، كه پدر و جدّ او از چاكران فضل بن سهل « 2 » كه وزير مأمون بود ، شنيدهام كه وقتى سندى [ يى ] آمد و حاجتى « 3 » داشت كه در آن درمانده بود . از هركس مىپرسيد كه به در كه روم مرا با عرب و عجم هيچ نسبتى نيست ، و سيلت « 4 » با بزرگان به كدام معنى سازم « 5 » ؟ هر كسى او را گفت همچو تو درماندهء بيچارهاى را نزد فضل « 6 » يحيى برمكى بايد رفت كه كار تو از چنان كريمى ساخته شود . سندى رفت و بر درگاه او بنشست . در حال خبر آمدن او به سمع فضل رسانيدند .
فضل بىانتظار او را طلبيد « 7 » و فرمود مترجمى كه زبان سندى داند با او حاضر گردانيدندى . سندى به زبان خويش دعا و ثنا بگفت « 8 » و گفت مرا ، كه صد هزار همچو غلامان تو غلامند ، بر در تو كه در عالم مثل و نظير ندارى نشان دادند كه كرم ترا وسيلت ساختهام و بر در « 9 » تو شتافتهام . فضل ترجمان را گفت اين سندى چه مىگويد ؟ ترجمان گفت ، بيت
به هر كجا « 10 » كه بزرگى و جود ياد كنند * برند نام تو از پيش و پس « 11 » زنند مثال
فضل در حال اشارت كرد تا دو هزار دينار سرخ مغربى و اشترى سرخموى دو كوهان بدان مرد سندى بدادند ، و يك هزار دينار زر سرخ « 12 » و يك اسب مطوّق بدان مترجم كه سخن آن سندى را بياراست بدهند « 13 » ، و فرمود تا آن سندى را معذرت خواهند كه از دوردست « 14 » بر ما آمدى ، حق قدم تو چنانكه « 15 » واجب بود نتوانستم گزارد . سندى از شادى آن انعام نزديك بود كه ديوانه شود . بيهوش گشت . چون به خود آمد گفت اى
هامش
( 1 ) . ك : كه .
( 2 ) . اساس ، ك : سهيل .
( 3 ) . ك : حاجت .
( 4 ) . ك : نسبت .
( 5 ) . اساس : - سازم .
( 6 ) . اساس : - فضل .
( 7 ) . ك : طلب فرمود .
( 8 ) . اساس : دعا كرد و ثنا گفت .
( 9 ) . اساس : و دربر .
( 10 ) . اساس : به جاى ما .
( 11 ) . اساس : نام تو و از تو پس .
( 12 ) . اساس : - « دينار زر سرخ » .
( 13 ) . اساس : بداد .
( 14 ) . اساسن : - دست . ك : ملك دوردست .
( 15 ) . اساس : - كه .