حاضران را از بىادبى « 1 » او خشم و ملال گرفت و گمان بردند شايد كه فضل او را ادب فرمايد . هرچند او را منع مىكردند ، او سفاهت خود از دست نمىداد و زيادت مكابره مىكرد . فضل مىگفت كه دبير من جز تو كسى نشايد و اين نامه جز تو كسى ننويسد . دبير مكابره مىكرد و سوگند مىخورد كه ننويسم « 2 » و گرد دبيرى تو نگردم . تا غلامان در حال ازين ماجرا يحيى « 3 » پدر فضل را خبر كردند . يحيى سوار شد و به خانهء فضل آمد .
فضل بدويد و ركاب پدر را بوسه داد . يحيى درون خانه درآمد و در صفّه با تعظيم بنشست . فضل « 4 » دست بر كمر خدمت بسته ، پيش پدر ميان غلامان بايستاد و از ترس پدر همچو بيد مىلرزيد كه ناگاه چون « 5 » بشنود « 6 » كه دبير را روستايى خوانده است چه معامله كند و چه نوع « 7 » گوشمال دهد . و گفتهاند هيچ پسرى در جهان فرمانبردار پدر همچو فضل مر يحيى را نبوده از گاه آدم « 8 » ؛ چنانچه « 9 » فضل ، يحيى را خدمت كرده است و ادب پدر نگاه داشته « 10 » الى يومنا « 11 » هيچ پسرى را همچنان ميسّر نشده . و چون پدر پرسيد كه ميان تو و دبير چه ماجرا گذشت آن را پيش من بازگوى ، فضل ترسان و لرزان دهنخشك گشته پيش پدر عرضه داشت « 12 » كه من او را مىگويم كه نامه بنويس او نمىنويسد و بر من تفته مىشود و من مىگويم كه البته دبير من تو باشى او قبول نمىكند .
يحيى از دبير پرسيد كه حال چيست ؟ دبير گفت مخدومزاده مرا « 13 » روستايى گفت و او هرگز « 14 » مرا سخت و زفت نگفته بود . مرا خشم آمد ، سوگند خوردم كه ديگر شغل او نكنم و نامهء او ننويسم . يحيى « 15 » گفت حق تست « 16 » كه دبيرى او نكنى كه همچو تو آزاده مرد « 17 » را روستايى گويد . بعد ازين مرد نبايد زيست كه پسر من آزادهمردان را روستايى
هامش
( 1 ) . حاضران را از پى !
( 2 ) . ك : - « نشايد . . . ننويسم » .
( 3 ) . اساس : - يحيى .
( 4 ) . اساس : - فضل .
( 5 ) . ك : - چون .
( 6 ) . اساس : بشنيد .
( 7 ) . اساس : - نوع .
( 8 ) . اساس : - « همچو . . . آدم » .
( 9 ) . اساس : نكند چون .
( 10 ) . اساس : + است .
( 11 ) . اساس : يوم .
( 12 ) . ك : آمد و عرضه داشت .
( 13 ) . ك : مرا امروز مخدومزاده .
( 14 ) . اساس : - هرگز .
( 15 ) . اساس : - يحيى .
( 16 ) . ك : حق به دست تست .
( 17 ) . ك : مرد آزاد .