تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1815

مساهمون:

ص١٨١٥
- نميخواهم بگويم پادشاه شمايم - مرا در اين‌وقت ، كه ، نزديك است ، به آخر دنيا برسيم ، تنها مگذاريد . تا حال من بشما فرمان ميدادم ، ولى امروز از شما وام ميخواهم . كسى ، كه از شما عاجزانه خواهش مىكند ، منم ، يعنى كسى كه فرمانى نداده ، مگر اينكه اوّل خود را بخطر انداخته ، كسى كه در ميان جدال كرارا شما را با سپر خود پوشيده . آه ، راضى نشويد از دست من چيزى را بربايند ، كه اگر حسد مانع نشود ، نام مرا با نام هركول و باكوس مساوى خواهد داشت . عنايتى را ، كه ميطلبم ، روا داريد و خاموشى را بيك سو نهيد . كجا است قيافهء مقدونيهاى من ؟ اى سربازان من شما را ، نميشناسم و گمان ميكنم ، كه شما هم مرا نميشناسيد زيرا مدّتى است ، كه با كرها حرف ميزنم و مجاهدات من روح ناراضى و افسردهء شما را زنده نميدارد » . پس از اين نطق ، چون اسكندر سربازان را سربزير و خاموش ديد ، باز خطاب به آنها كرده چنين گفت : « من نميدانم چه تقصيرى نسبت بشما كرده‌ام ، كه حتّى نميخواهيد عنايت كرده به من نگاه كنيد . با اين‌حال خودم را در كويرى تنها مىبينم . كسى نيست ، كه به من جواب بدهد ، كسى نيست ، كه لااقل امتناع خود را اظهار كند . با كى حرف ميزنم و از كى خواهش ميكنم ؟ در اين مسئله پاى نام و عظمت خودتان در ميان است . كجا هستند كسانى ، كه براى « بآغوش كشيدن » پادشاه مجروح خود باهم منازعه داشتند ؟ حالا مرا تنها گذاشته بدشمن تسليم كرده‌ايد . تنها هم من مىتوانم راه خود را بپيمايم . مرا برود ، به اين حيوانات عظيم الجثه ، به اين ملل ، كه اسمشان ما را بوحشت مياندازد ، واگذاريد . اگر مرا تنها بگذاريد ، كسانى خواهم يافت ، كه از عقب من بيايند . سكاها و باختريها ، كه وقتى دشمنان من بودند ، سربازان من خواهند بود . مرگ به است از اينكه شخص سردار موقّتى باشد . برويد و به وطن خودتان برگرديد . با اين نام و افتخار ، كه پادشاهتان را تنها گذاشتيد . اما من در اين‌جا شاهد فتحى را ، كه شما از آن مأيوسيد ، بآغوش خواهم كشيد يا مرگ با شرفى خواهم يافت » . كنت‌كورث گويد ( همانجا ، بند 3 ) : اين حرفها هم اثرى در روح سربازان