درباريانش گرديد و ملآگر يكى از درباريان او در سر ميز در حال مستى گفت من اسكندر را تبريك ميگويم ، از اينكه در هند كسى را يافت ، كه هزار تالان ارزش داشته باشد . اسكندر ، چون قتل كليتوس را در نظر داشت ، از اظهار خشم خوددارى كرده چنين جواب داد : « از حسودان جز آزردن خويش كارى برنيايد » .
روايت پلوتارك
مورّخ مذكور وقايع بعد از تسخير نيس را بسكوت گذرانيده ، ولى شرح تمكين تاكسيل را چنين نوشته ( اسكندر ، 89 ) :
گويند ، تاكسيل در هند مملكتى داشت ، كه از حيث وسعت با مصر مساوى بود .
او پادشاهى بود عاقل و ، چون اسكندر نزديك شد ، نزد او رفته چنين گفت : « اگر تو با اين مقصود باينجا نيامدهاى ، كه آب و غذاى ما را ستانى ، در اين صورت براى چه جنگ كنيم ؟ ساير چيزها بجنگ كردن نمىارزد . اگر ثروت من بيش از آن تو است ، حاضرم آن را با تو تقسيم كنم و ، اگر مال تو بيشتر است ، شرم ندارم ، از اينكه سهمى از تو بستانم و از اين بابت حقشناس خواهم بود » . اسكندر را صداقت او خوش آمد و جواب داد : « تاكسيل ، تو تصوّر ميكنى ، با اين حرفهاى دلنشين و اعتمادى ، كه به من ابراز كردى ، نبردى بين ما نخواهد بود ؟ نه چنين نيست .
اگر چنين باشد ، تو مغبون خواهى بود . من ميخواهم تا آخرين درجه امكان با تو نبرد كنم ، ولى نبرد در نيكى و مقيّدم ، كه از حيث سخاوت هم مغلوب تو نباشم » .
پس از آن تاكسيل هداياى گرانبها به اسكندر داد و اسكندر چيزهائى گرانبهاتر بوى هديه كرد . اين بخشش اسكندر درباريان او را خوش نيامد ، ولى باعث محبّت خارجيها نسبت به او گرديد .
هنديهاى جنگى عادت كرده بودند ، كه براى دفاع شهرها اجير گشته از حقوقى كه ميگرفتند ، گذران كنند . چون اينها اسكندر را زياد آزار ميكردند ، بالاخره او با آنها داخل مذاكره شد ، كه از شهرى كه دفاع مىكنند خارج شده بروند ( اين شهر همان ماسّاگ است ، كه بالاتر از قول آريّان ذكرش گذشت ) ، وقتى كه آنها بيرون ميرفتند ، اسكندر ناگهان بر آنها تاخته همه را از دم