سنگرهاى مدافعين را برافكندند . بعد ، كه مقدونيها بكوه نزديك شدند ، ديدند كه سيل آبى تند مانع از عبور آنان است . در اينوقت اسكندر امر كرد درختان بسيار انداختند و سنگهاى زياد جمع كرده تپهاى ساختند . اين كارها باعث ترس اهالى گرديد و اسكندر از موقع استفاده كرده اكسارتس « 1 » را ، كه نيز از همين ملّت و در ميان آنها متنفّذ بود ، نزد بزرگان اهالى فرستاد ، تا آنها را باطاعت دعوت كند و در همانوقت امر كرد برجهاى متحرّك را بكوه نزديك كردند و باران تير بر اهالى بباريدند . بر اثر اين وضع اهالى بقلّهء كوه پناه بردند و اكسارتس هم كوششى به كار برد ، كه سىسىميترس را به آشتى متمايل دارد . با اين مقصود به او گفت ، كه قشون فاتح مقدونى با كمال بىطاقتى ميخواهد عازم هند گردد و هركس عايقى در اين راه شود ، مورد خشم سپاهيان گشته بدبختىهائى براى خود تدارك خواهد كرد . سىسىميترس خواست از اسكندر تمكين كند ، ولى مادرش ، كه نيز زنش بود ، راضى نشده گفت ، ترجيح مىدهم كشته شوم ، تا آنكه بدست بيگانگان افتم . اين حرف اثر غريبى در مزاج سىسىميترس كرد ، زيرا مينمود ، كه مادرش بيش از او ، كه مرد است ، بآزادى خود علاقهمند مىباشد . در نتيجه سىسىميترس رسول اسكندر را پس فرستاد ، بىاينكه براى تمكين حاضر شده باشد ، ولى بعد كه برترى سپاه مقدونى را بخاطر آورد ، پشيمان گشته اكسارتس را صدا كرده گفت ، حاضرم تمكين كنم ، ولى تمنّى دارم ، كه نه حرف مادرم را به اسكندر بگوئى و نه نصايحى را ، كه تو به من دادهاى ، تا آسانتر گذشت او را تحصيل كنم . پس از آن اكسارتس پيش افتاد و سىسىميترس با مادر و پسرانش از عقب او روانه شدند ، تا نزد اسكندر روند و نخواستند منتظر تأميناتى ، كه اكسارتس وعده داده بود ، باشند .
اسكندر ، چون ديد ، كه اينها نزد او ميروند ، سوارى فرستاد بگويد ، كه برگردند و منتظر ورود او باشند و بعد ، كه به آنها رسيد ، براى مىنرو قربانى كرد و سىسىميترس را بايالت خود ابقاء داشت با اين وعده ، كه اگر مطيع باشد ،
هامش
( 1 ) -Oxartes( اين شخص همان كس است ، كه پدرزن اسكندر بود ) .