تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1753

مساهمون:

ص١٧٥٣
( يعنى هرمولائوس ) ميخواهى ، كه اقرباى كنگاشيان را مجازات نكنم . بهتر بود ، كه من حالا تصميم خود را در اين باب نگويم ، تا شما بميريد ، بىآنكه بدانيد با اقرباى شما چه معامله خواهد شد و ، اگر علاقه‌مند به آنها باشيد ، بر اندوه شما اين يكى هم بيفزايد ، ولى چون چنين درخواستى كرده‌ايد ، ميگويم ، كه مدّتها است من اين عادت مقدونى را فراموش كرده‌ام و تمامى اقرباى شما درجات خودشان را حفظ خواهند كرد . اما كالّيس‌تن تو ، او يگانه كسى است ، كه تو را آدم ميداند از آن جهت ، كه تو يكنفر جانى هستى . ميدانم كه چرا ميخواهى او باينجا آمده حرف بزند . تو ميخواهى او در ميان اين انجمن فحش‌هائى به من بدهد ، كه تو خودت از آن خوددارى كردى . اگر او مقدونى بود ، من ميتوانستم اجازه دهم ، كه مانند تو ، كه شاگرد لايق آن استادى ، در اين مجلس حاضر شود ، ولى او يكنفر الن‌تيانى « 1 » است و امتيازات مقدونيها را ندارد » ( كنت‌كورث ، كتاب 8 ، بند 8 ) .

كشته شدن كنگاشيان و كالّيس‌تن

بعد مورّخ مذكور گويد : اسكندر پس از اين نطق مجلس را مرخص و امر كرد محكومين را بدست رفقاى آنان بسپارند و آنها ، براى اينكه وفادارى و صداقت خودشان را به اسكندر نشان دهند ، كنگاشيان را با انواع زجر و عقوبت كشتند . در اينموقع كالّيس‌تن هم كشته شد ، و حال آنكه شركتى در كنگاش مزبور نداشت . او از اين جهت كشته شد ، كه براى زندگانى دربار مقدونى ساخته نشده بود و نميتوانست چاپلوسى كند ، ولى اسكندر با كشتن او مرتكب خطاى عظيمى گرديد ، زيرا قتلى به اين اندازه كينهء يونانىها را نسبت به او تحريك نكرد . او حكيمى بود داراى اخلاقى مهذّب و معلوماتى وسيع . وقتى كه اسكندر پس از كشته شدن كليتوس ميخواست چندان غذا نخورد ، تا بميرد ، او اسكندر را پند داده به خود آورد ، ولى اسكندر بكشتن او اكتفا نكرد ، بل در ميان زجرها و عقوبتهاى گوناگون ، او را بديار نيستى فرستاد و ، بدتر از هر چيز ، آنكه نخواست او را محاكمه كنند ، يا لااقل
هامش
( 1 ) -Olynthien .