تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1749

مساهمون:

ص١٧٤٩
جهت را ميپرسى ، من ميگويم ، چيزى كه ما را بر ضدّ تو برانگيخته ، اين است ، كه تو ما را انسان آزاد نميدانى و رفتارت با ما مانند رفتار آقائى است با بندگانش . در اين‌موقع سوپوليس پدر هرمولائوس برخاست و فرياد زد : پسر پدركش من حتّى در قصد حيات پدرش است ، بعد دستش را به دهان او گذاشته گفت ، نبايد حرفهاى اين جانى بدبخت را گوش داد . اسكندر امر كرد دست از هرمولائوس باز دارند و به او گفت ، آنچه ، كه از استادت كالّيس‌تن آموخته‌اى ، بگو . هرمولائوس جواب داد : « من از سخاوت تو استفاده كرده آنچه را ، كه بدبختىهاى ما بما آموخته ، ميگويم : عدّهء مقدونىهائى ، كه از ظلم تو رسته‌اند ، چقدر است ؟ آت‌تال ، فيلوتاس ، پارمن‌ين ، آلكساندر لن‌سست و كليتوس ، كه در ميان گيرودارهاى جنگ پا فشردند ، در زير سپرهايشان حيات تو را نجات دادند و به قيمت جراحتها فتوحات تو را خريدند ، آيا چه پاداشى ديدند ؟ يكى با خون خود سفره تو را رنگين كرد ، ديگرى با يك ضربت ، شربت مرگ چشيد . لازم بود ، كه پارسيهاى مغلوب تماشاچى زجرهاى سرداران تو باشند . پارمن‌ين را بىمحاكمه كشتى ، پس از اينكه بدست او آت‌تال را نابود كردى . تو اين بدبختان را جلّادان خود ميكنى ، بعد كه آلت دست تو شدند ، آنها را بدست ديگران بديار عدم ميفرستى . در اين وقت فرياد تنفّر و اشمئزاز از مجلس برآمد و پدر هرمولائوس شمشيرش را از غلاف كشيد ، كه بپسرش حمله كند ، ولى اسكندر مانع شده گفت ، بردبارى را از دست مدهيد ، تا او حرفهاى خود را ، كه علل تازه زجرهاى او خواهد بود ، بپايان برساند . پس از اينكه مجلس ساكت شد ، هرمولائوس سخن خود را دنبال كرده گفت : با چه سخاوتمندى تو باطفالى ، كه نميتوانند حرف بزنند ، اجازهء نطق ميدهى و كالّيس‌تن را ، كه يگانه نطّاق است ، در زندان محبوس ميدارى ( اطفال يعنى جوانانى ، كه بالاتر ذكرى از آنها شد و هرمولائوس خود را هم از آنان ميدانسته ) چرا به او اجازه نميدهى بيايد و حرفهايش را بزند ؟ جهت معلوم است ، تو از صداى آزاد مردى بىگناه ميترسى ، تو نميتوانى در چشمان او بنگرى . من ميگويم ، كه كالّيس‌تن كارى نكرده . كسانى كه با من در اين كار شركت داشتند ، همه اين‌جا هستند . كسى
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1749 | حسن پيرنيا ( مشير الدوله )