تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1726

مساهمون:

ص١٧٢٦
ميان زنان غيرعقدى خود بسر برد ، ولى عشق او بزنش همواره بيشتر ميگشت ، تا بالاخره تاب فراق را نياورده نزد زنش رفت و گفت آشتى ميكنم ، با اين شرط ، كه ديگر چنين نصايحى به من ندهى ، زيرا مرگ را بر تسليم شدن به اسكندر ترجيح مىدهم . زنش در جواب گفت ، آنچه كه گفتم ، از نيّت بد نبود و خيال ميكردم در خير تو است . حالا كه نميخواهى چنين كنى ، اختيار با تو است و من مطيع ارادهء تو هستم . سپىتامن از اين گفتهء زنش خوشنود شد ، زيرا پنداشت ، كه پشيمانى او از تهء دل است . اين بود ، كه ضيافتى براى زنش ترتيب داد و بعد ، كه از غذاهاى لذيذ و شراب زياد مست شد ، او را بين خواب و بيدارى از سر ميز به خوابگاهش بردند . در اين‌حال زنش با شمشيرى ، كه در زير لباس پنهان كرده بود ، سر او را بريده بغلام خود ، كه با او همدست بود ، داد و گفت با من بيا و بعد با همان جامهء خون‌آلود باردوى مقدونىها رفته گفت ، ميخواهد اسكندر را ببيند زيرا مطلبى است ، كه بايد به خود اسكندر گفته شود . وقتى كه اسكندر زن را در جامهء خونينى ديد ، پنداشت ، كه به او توهينى شده و براى دادخواهى آمده . اين بود ، كه او را دعوت كرد ، مطلب خود را بگويد . در اين‌وقت زن گفت اجازه دهيد ، غلام من هم كه در دهليز است ، بيايد . اما در دهليز ، چون خدمهء اسكندر ملتفت شدند ، كه غلام چيزى در زير لباس دارد ، او را تفتيش كردند و غلام مجبور شد چيزى را ، كه پنهان ميداشت ، نشان دهد ، ولى از آن‌جا ، كه پس از مرگ قيافهء سپىتامن تغيير كرده بود ، سر را نشناختند . وقتى كه اسكندر شنيد ، كه غلام سرى را آورده ، از خيمهء خود بيرون شد و از او پرسيد ، كه اين سر سر كيست و او فورا قضيّه را بيان كرد . پس از شنيدن اين جواب اسكندر دوچار خيالات گوناگون گرديد : از طرفى اعتراف ميكرد ، كه اين زن خدمت بزرگى به اسكندر كرده و خارى را ، كه ممكن بود كارهاى او را بتأخير اندازد ، از پيش پاى او برداشته ، ولى از طرف ديگر غرابت اين جنايت و كشته شدن سپىتامن بدست زنى ، كه سه پسر از او داشت ، اسكندر را بوحشت انداخته بود . بالاخره امر كرد ، زن را از اردو برانند ، زيرا از بودن او در ميان مقدونيها ميترسيد و بيم