خشيارشا از يونان مراجعت كرد ، شهر مىلت را ترك كرده در اينجا بامر شاه مزبور توطّن اختيار كردند . جهت اين بود ، كه براى خوشآمد خشيارشا معبد آپولّون دىدىميان « 1 » را توهين كرده بودند و ديگر نميتوانستند در شهر مزبور بمانند . اين مردم هنوز اخلاق يونانى را بكلّى فراموش نكرده بودند ، ولى بزبانى حرف ميزدند ، كه مخلوط از زبان مادرى آنان و زبان بومى اين صفحه بود . اسكندر امر كرد از اهالى مىلت افرادى را ، كه در لشكر او بودند ، احضار كنند و به آنها گفت : شما را مختار مىدارم در اينكه از خانوادهء برانخيد انتقام بكشيد يا ، نظر باينكه هرچه باشد از نژاد شما هستند ، آنها را ببخشيد . هرچند اهالى مىلت كينهء اين خانواده را در دل داشتند ، باوجود اين در موقع مشاوره اكثريت آراء حاصل نشد و اسكندر گفت پس بهتر است خودم تصميمى بگيرم . روز ديگر ، كه اهالى مىلت براى اخذ جواب آمدند ، اسكندر به برانخيدها گفت ، همراه من بيائيد و خود با دستهاى از قشون داخل شهر شده امر كرد شهر را محاصره كنند . بعد حكم غارت خانه و كشتن اهالى صادر شد . مقدونىهاى وحشى ، كه عاشق چپاول و سفّاكى بودند ، بجان مردم بيچارهء بىمدافع افتادند و شقاوتهاى آنان را ديگر حدّى نبود ، چنان كه كنتكورث گويد ( كتاب 7 ، بند 5 ) : « نه وحدت زبان شقاوت جلّادان را سكونت بخشيد ، نه لباس مقدّسى ، كه درخواستكنندگان برانخيدها پوشيده بودند و نه تضرّع و زارى آنها » زن و مرد ، كوچك و بزرگ ، پير و برنا از دم شمشير گذشتند . بعد اسكندر امر كرد خود شهر را نابود كنند و مقدونيها و يونانيها نه فقط خانهها را خراب و اين محلّ را تلّى كردند ، بل درختها و حتّى درختان مقدّس آن را هم از ريشه درآوردند ، تا صحراى لميزرعى بيش در اينجا نماند . باز كنتكورث گويد : « اگر اين سختىها نسبت باشخاصى ميشد ، كه خيانت به مىلت كرده بودند ، ممكن بود ، بگوئيم ، كه بمجازات خودشان رسيدند و نميتوان آن را وحشىگرى ناميد ، ولى مردمى كه مورد اين شقاوتها شدند ، احفاد
هامش
( 1 ) -Apollon - Didymeen .