اسكندر غرق اندوه بود ، كه ناگاه دو نفر مفتّشى ، كه رفته بودند ، تا محلّى براى اردوگاه بيابند ، با مشكهاى مملوّ از آب برگشتند . اسكندر به اينها برخورد و آنها زود جامى پر كرده به او دادند . اسكندر در حالى ، كه جام را گرفته بود ، پرسيد ، اين مشگها براى كيست . جواب دادند براى پسران ما ، كه در قشوناند . پس از اين جواب ، چنان كه مورّخ مذكور گويد ، اسكندر جام را پس داده گفت : اگر من بياشامم به ديگران نخواهد رسيد و ، اگر بخواهم با ديگران قسمت كنم ، كفايت نخواهد كرد . برويد و پسران خود را سيراب كنيد » .
بارى اسكندر پس از محن زياد شبانه بكنار آمويه رسيد ، ولى قسمت بزرگ قشون عقب مانده بود . بنابراين اسكندر امر كرد ، آتشهائى روى بلنديها روشن كردند ، تا عقبماندگان بدانند اردوگاه دور نيست و نيز اشخاصى را با مشگها و ظروف مملوّ از آب بكمك آنها فرستاد . امّا مقدونيها ، همين كه به آب رسيدند ، چندان از آن خوردند ، كه ناخوش شدند و مرض بقدرى كشتار كرد ، كه اسكندر در جنگى اينقدر تلفات نداده بود . او از شدّت نگرانى شب نتوانست بخوابد .
روز بعد مشكلى ديگر پيش آمد ، توضيح آنكه براى گذشتن از رود آمويه ميبايست پلى ساخت و هر دو طرف اين رود بكلّى عارى از درخت بود . در اين احوال چاره را اسكندر در اين ديد ، كه مشگها را پر از يونجه و علف كنند و سربازان او بر روى مشگها بشناو از رود بگذرند . آنها چنين كردند و قسمتى از لشكر بآنطرف گذشته ، زير اسلحه ماند ، تا قسمتهاى ديگر هم يكى پس از ديگرى بگذرند .
در مدّت ده روز مقدونيها از اين رود عبور كردند .
بسّوس و اسكندر
آريّان از قول بطلميوس ، كه خودش در گرفتار شدن بسّوس دخالت داشته ، چنين گويد : در حالى كه اسكندر ميشتافت ، كه زودتر به بسّوس برسد ، چابكسوارانى از طرف سپىتامن و داتافرن « 1 » در رسيده خبر دادند ، كه آنها بسّوس را گرفتهاند و منتظراند ، كه اسكندر دستهاى را بفرستد ،
هامش
( 1 ) -Dataphernes .