اجير بودند ، مقاومت نكردند . از اينجا اسكندر به طرف ليكيّه رفت و در آنجا هم مقاومتى نديد ، چنان كه در اندك مدّتى شهر كسانت « 1 » و پىنارا « 2 » و پاتارا « 3 » و سى شهر و قلعهء كوچك اين ولايت را بتصرّف درآورد و بعد به ميليياد رفت . اين محلّ قسمتى از فريگيّهء بزرگ محسوب ميشد ، ولى در اين زمان دربار ايران آن را به ليكيّه ضميمه كرده بود . پس از آن نمايندگان شهر فازهليت « 4 » نزد اسكندر آمده اظهار انقياد كردند و تاجى از زر براى او آوردند . اسكندر به شهر آنها رفت و بعد از ورود او اهالى اين شهر بكمك مقدونيها قلعهاى را ، كه پىسيديان در خاك آنها ساخته بودند ، تصرّف كردند . هم در اينوقت ليكيّهء سفلى بتصرّف اسكندر درآمد . پس از آن ، چون زمستان دررسيده بود ، اسكندر باستراحت و تعيّش پرداخت ، ولى به زودى خبرى از پارمنين رسيد ، كه او را به هوش آورد : سردار مزبور شخصى را توقيف كرده بود ، كه آسىسىنس « 5 » نام داشت . كنتكورث گويد ( كتاب 2 ، بند 10 ) او را داريوش ظاهرا نزد آتىزىيس ، والى فريگيّه فرستاده بود ، ولى باطنا مأموريت داشت به اسكندر لنسست برساند ، كه اگر او وعدهء خود را بجا آرد ، داريوش او را پادشاه مقدونيّه كرده هزار تالان طلا بوى خواهد داد ( آريّان او را اسكندر پسر اروپ ناميده ) . اين سردار مقدونى با آمينتاس مقدونى ، كه فرار كرده بدربار ايران پناهنده شده بود ، وعده كرده بودند اسكندر را بقتل برسانند . جهت دشمنى او را با اسكندر از اين قضيّه ميدانند ، كه اسكندر هرومهنس « 6 » و آرابه « 7 » - دو برادر وى را - بظنّ اينكه در كشتن فيليپ دست داشتند ، كشته بود . اگرچه پس از آن اسكندر لنسست نزد اسكندر مقرّب شد ، ولى كينهء او خاموش نگشت . پس از شنيدن خبر مذكور اسكندر با دوستان خود مشورت كرد ، كه چه بايد كرد . آنها گفتند ، قبل از اينكه سردار مزبور بداند ، نقشهء او افشا شده و با سوارهنظام ممتازى ، كه دارد ، ياغى گشته ديگران را هم با خود همداستان كند ، بايد اقدام كرد . در اين موقع دوستان اسكندر قضيّهء پرستوك را بخاطر او آوردند
هامش
( 1 ) -Xantte .( 2 ) -Pinara .( 3 ) -Patara .( 4 ) -Phaselite .( 5 ) -Asisines .( 6 ) -Heromenes .( 7 ) -Arabee .