نامش گيمنياس « 1 » بود . رئيس اين صفحه شخصى نزد يونانيها فرستاد ، تا رهنما باشد و آنها را بولايت دشمنان اين ولايت هدايت كند . بلد مزبور يونانيها را بولايت دشمنان خود برد و ، همين كه وارد شدند ، به آنها گفت ، اين صفحه را بسوزيد و غارت كنيد . معلوم گرديد ، كه رهنمائى او نه از جهت دوستى با يونانيها ، بل بواسطهء دشمنى با اهالى اين صفحه بوده . روز پنجم يونانيها بكوه مقدّس رسيدند . نام اين كوه تخس « 2 » است . وقتى كه يونانيهاى دستهء اوّل از كوه بالا رفته بقلّه رسيدند و دريا را مشاهده كردند ( مقصود درياى سياه است ) ، فرياد برآوردند : دريا - دريا ! كزنفون ، كه در پسقراول بود و فرياد يونانيها را شنيد ، گمان كرد ، كه دشمنى به آنها حمله كرده . چون فرياد يونانيها همواره بيشتر و بلندتر مىشد ، كزنفون بر اسب نشسته و ليسيوس را با خود برداشته تاخت ، تا ببيند ، چه حادثهاى روى داده . وقتى كه نزديكتر شد ، شنيد كه سربازان فرياد ميزنند : دريا - دريا ! بعد به زودى تمام يونانيها بقلّهء كوه رسيده فريادهاى شادى و مسرّت برآوردند .
خوشحالى و شعف آنها را حدّى نبود ، سربازان و صاحبمنصبان يكديگر را در آغوش كشيده ميبوسيدند و بهمديگر تهنيت ميگفتند . بعد سربازان سنگهاى زياد جمع كرده تپهء كوچكى ساختند و روى آن مقدارى سپرهاى چرمى ، سپرهائى ، كه از تركهء بيد بافته بود ، و چوب جمع كردند ، بىاينكه معلوم شود ، بامر كى اين كار را انجام دادهاند . بعد يونانيها بلد را مرخّص كرده به او يك اسب و يك جام نقره و يكدست لباس پارسى و ده دريك هديه دادند . او حلقههاى زياد از سربازان گرفت و ديهى را براى اطراق و راهى را ، كه بولايت ماكرونها « 3 » ميرفت ، نشان داده شبانه حركت كرد . يونانيها ده فرسنگ راه در سه روز در ولايت ماكرونها طىّ كردند و در ابتداء ماكرونها حاضر شدند ، جنگ كنند ، ولي يكى از سپاهيان سبكاسلحهء يونانى ، كه در آتن غلام بود ، نزد كزنفون رفته گفت ، من زبان اين مردم را دانم و گمان ميكنم ، كه اينجا وطن من است ، اجازه بده با اين مردم حرف بزنم . كزنفون گفت ، مانعى نيست حرف بزن و بپرس ، براى چه
هامش
( 1 ) -Gimnias .( 2 ) -Theches .( 3 ) -Macrons .