تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 1054

مساهمون:

ص١٠٥٤
كرد ، شانه‌اى به او بدهد و ، چون از داشتن آن خيلى مسرور شد ، براى اظهار حق‌ّشناسى مهر خود را به او داده گفت ، اگر روزى به لاسدمون رفتى ، اين مهر مرا باقرباء و دوستان من نشان ده ، تا بدانند دوستى ما بچه اندازه بوده . كتزياس نيز گويد ، سپاهيان يونانى ، كه با كل‌آرخ اسير شده بودند ، آذوقهء او را مىخوردند و چيز كمى براى او ميماند . در مقام چاره‌جوئى او خواهش كرد ، كه جيرهء او را بيشتر و جداگانه از جيرهء ساير اسراء دهند . كتزياس اين خواهش او را با رضايت و بل موافق ميل پروشات انجام داد . چون همه روزه يك ران خوك براى كل‌آرخ ميبردند ، او روزى از كتزياس خواهش كرد ، كه كارد كوچكى در ميان آن پنهان دارد ، تا او دوچار زجر و عقاب از طرف شاه نگردد ( مقصود اين است ، كه كل‌آرخ ميخواسته خودكشى كند ) ولى كتزياس از ترس اردشير از انجام آن خوددارى كرد . پروشات از اردشير خواهش كرده بود ، كه كل‌آرخ را نكشد و او بقيد قسم وعده داده بود از اعدام او دست بازدارد ، ولى بعد باصرار استاتيرا تمام اسراى يونانى را باستثناى م‌نن كشت و پروشات از اين زمان كينهء استاتيرا را در دل جا داده بعدها او را زهر داد . بعد پلوتارك گويد ، اين روايت كتزياس صحيح نيست . پروشات داعى نداشت ، كه براى خاطر كل‌آرخ اقدام بكارى كند ، كه آن‌قدر خطرناك بود . معلوم است ، كه كتزياس براى بزرگ كردن نام كل‌آرخ از اين قسمت تاريخ خود افسانهء حزن‌انگيزى ساخته ، چنان كه گويد : نعش صاحبمنصبان يونانى را سگ‌ها و طيور درنده دريدند ، ولى گردبادى برخاست و نعش كل‌آرخ را در زير ماسه و ريگ روان پوشيده قبرى براى او ساخت . در اطراف اين قبر درختان خرما روئيد و چندان زياد شد ، كه در اندك مدّتى جنگلى از درختان مزبور پديد آمد و شاه مغموم گشت ، كه چرا كل‌آرخ ، محبوب خدايان را ، نابود كرد . بعد مورّخ مذكور از كينه‌ورزى پروشات نسبت به استاتيرا سخن رانده ميگويد جهت آن رشكى بود ، كه او به استاتيرا مىبرد . چون اين قضيّه در جاى خود ذكر خواهد شد ، ( صفحه 1096 ) عجالة ميگذريم .