ذكر كرده ، مثلا ميگويد : روزى اسكندر خواست روى درياچهاى در ايالت بابل تفرّج كند و چنين اتفاق افتاد ، كه قايق او از ساير قايقها جدا شد و بترعه باريكى درآمد . چون اطراف اين كانال را درختان زياد فرو گرفته بود ، شاخه يكى از درختان بتاج اسكندر خورد و آن را در آب انداخت . در اينحال يكى از پاروزنها خود را به آب انداخت و تاج را گرفته بر سر نهاد ، تا بشناو بقايق درآيد . اسكندر تاج را گرفته بر سر نهاد و ، چون به بابل برگشت ، عقيده غيبگويان را در اين باب پرسيد . آنها گفتند ، كه بايد قربانىهاى باشكوه و مطنطن كرد . پس از آن اسكندر بضيافتى ، كه يكى از دوستان او مديوس تسّاليانى ترتيب داده بود ، رفته در آنجا شراب زياد نوشيد و در آخر ضيافت جام هرقل را خالى كرد « 1 » . بعد بر اثر آن بغتة ، مثل اينكه ضربتى به او وارد آمده باشد ، آهى كشيد و او را روى دستها باطاقش برده فورا در بسترش خوابانيدند و مراقب احوالش شدند . مرض باسرعت شديدتر گشت و از اطباء كسى نتوانست او را معالجه كند . بالاخره درد بقدرى شدّت يافت ، كه اسكندر از حيات خود مأيوس گشت و حلقهاى را ، كه در انگشت داشت بيرون آورده به پرديكّاس داد و ، چون دوستانش از او پرسيدند ، سلطنت را بكى واميگذارد ، جواب داد : « بشخصى كه از همه دليرتر است » و بعد آخرين كلمات او اين بود ، كه در موقع مراسم دفن در سر قبر او جدالى ترتيب بدهند ( اين عبارت ديودور گنگ است ، ولى بند 1 از كتاب هيجدهم او آن را روشن مىسازد ، زيرا مورّخ مذكور گويد ، اسكندر گفت : « به آنكه از همه دليرتر است ، زيرا مىبينم ، كه دوستان من در سر قبر من خواهند جنگيد » ) .
بعد ديودور پس از تمجيدى زياد از اسكندر گويد ( كتاب 17 ، بند 118 ) :
او دوازده سال و هفت ماه سلطنت كرد و ، چون بعض مورّخين گفتهاند ، كه او از زهر درگذشت ، لازم ميدانيم دلايل آنها را بسكوت نگذرانيم . مدّعاى مورّخين مزبور اين است : بين آنتىپاتر و المپياس مادر اسكندر كدورت بود و ، تا وقتى
هامش
( 1 ) - در جام هرقل هفت بطر شراب ميگنجيده .