كه مراجعت كنندگان به آنها رشك خواهند برد . اين سخن اسكندر را مقدونيها طور ديگر فهميده تصوّر كردند ، كه اسكندر با نظر حقارت به آنها مينگرد و گفتند :
« اسكندر ما را قابل نميداند » . پس از آن خشم سربازان مشتعل گشت و تكدّرات سابق را از سر گرفته گفتند : او اخلاق و لباس پارسى را اقتباس كرده ، به اپىگونها اسلحه مقدونيها را داده و در سپاهى ، كه موسوم به هتر بود ، عدّهاى زياد از خارجيها داخل كرده . بالاخره چنين گفتند : « ما ميخواهيم ، كه اسكندر تمامى ما را مرخّص كند . خدائى كه پدرش است ، براى او جنگ خواهد كرد » ( اشاره به ژوپىتر آمّون ) . اسكندر ، كه طبيعتا دشمن هر مقاومتى بود و بواسطه بندگى و فروتنى خارجيها حدّ اعتدال را نسبت بمقدونيها از دست داده بود ، با عدّهاى از صاحبمنصبان خود از كرسى نطق به زير آمده امر كرد ، سران شورشيان را بگيرند و سيزده نفر را از آنها نشان داده گفت درحال بمقتل برده اعدام كنند ( آريّان ، كتاب 7 ، فصل 3 ، بند 1 ) . بر اثر اين اقدام جمعيّت ساكت شد و اسكندر بجاى خود برگشته چنين گفت :
نطق اسكندر خطاب بلشكرش
( همانجا ، بند 2 ) ، « اى مقدونيها ، سخنى كه ميخواهم بگويم نه براى اين است ، كه شما را در اينجا نگهدارم ، زيرا شما را آزاد گذاردهام ، كه برويد . ميخواهم بشما بگويم ، كه چقدر مرهون من هستيد و در ازاى آن چگونه قرض خودتان را اداء كرديد .
شروع كنيم از پدر من فيليپ . فيليپ در چه احوالى شما را يافت ؟ در احوالى كه دستههاى سرگردانى بشمار ميرفتيد ، منزل و مأوائى نداشتيد ، فاقد همه چيز بوديد ، لباستان از پوستهاى ضخيم بود ، در كوهها گلّههاى ناچيز را مىچرانيديد و آن را هم با بهرهمندىهاى كمى از همسايگان خودتان ، يعنى ايلّيريها و تراكيها ميگرفتيد . او شما را از كوهستانها بجلگهها آورد ، شما را در جدالها شجاع كرد ، چنان كه خارجيها آرزو ميكردند ، با شما مساوى شوند و شجاعتتان بيش از مزاياى محلّى حافظ شما بود . پدر من شما را شهرنشين گردانيد و تأسيسات عاليه او شما را صيقل كرد . او همان خارجيها را ، كه با غارتگريهاى دائميشان شما را خسته