تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
چون محل مساعد بود ، كوروش پنج استاد ( 925 ذرع ) آن را با علامتى نشان كرده بسوارانى ، كه نظر بملّيّتشان بقسمت‌هائى تقسيم شده بودند ، امر كرد اسب‌دوانى كنند . خود او با پارسيها اسب دوانيده پيش افتاد ، واقعا هم او در اسب‌دوانى ماهر بود . در ميان ماديها ارته‌باذ فاتح شد و كوروش به او اسبى بخشيده بود . از سواران سوريّه رئيس آنها پيش افتاد . از ارامنه تيگران و از گرگانيها پسر رئيسشان . از سكاها يكنفر سوار تقريبا به قدر نصف ميدان اسب‌دوانى جلو بود . حكايت كنند ، كه كوروش از اين جوان پرسيد : « آيا اسب خود را با سلطنتى عوض ميكنى ؟ » او جواب داد « با سلطنتى عوض نمىكنم ، ولى براى جلب صاحب دلى حاضرم اين اسب را بدهم » كوروش گفت : « من به تو جائى را نشان مىدهم ، كه اگر چشمان خود را بهم گذارده چيزى آنجا بيفكنى ، يقينا بچنين كس خواهد خورد » سكائى - : « نشان ده تا بدانجا كلوخى از خاك بيندازم » كوروش جائى را نشان داد ، كه غالب دوستانش در آن محل بودند ، بعد سكائى چشمان خود را بهم گذارده كلوخ را انداخت و آن به فرولاس ، كه در آن وقت مشغول انجام مأموريّتى از طرف كوروش بود ، خورد . باوجوداين او برنگشت و همواره تاخت به طرفى ، كه براى انجام مأموريت ، ميبايست بدانجا برود . سكائى چشمان را باز كرد و پرسيد ، كلوخ بكى خورد . كوروش گفت « به هيچيك از اشخاصى ، كه اين‌جا هستند ، نخورد » . - « چنين چيزى ممكن نيست ، بس بكى خورده ، كه حالا اينجا نيست » - « بلى ، تو به كسى كلوخه را زدى ، كه در آنطرف گردونه‌ها ميتازد » - « چطور شد ، كه او برنگشت ؟ » - « بايد ديوانه باشد » . پس از آن سكائى بتاخت رفت ، ببيند كلوخ بكى خورده ، به زودى او به فرولاس رسيد و ديد زنخ او پر از خاك است و از دماغش خون ميآيد جوان سكائى : « آيا كلوخ به تو خورد ؟ » - « براى چه ؟ » سكائى صحبت خود را با كوروش بيان كرده گفت : « چنان كه مىبينم ، كلوخ من بصاحبدلى خورده » . فرولاس جواب داد : « اگر تو مردى عاقل بودى ، بايستى اسب خود را به كسى بدهى ، كه از من غنىتر باشد . حالا ، كه به من داده‌اى ، ميپذيرم