ميبردم ، زيرا چون خوبيها از او ديده بودم ، او را دوست ميداشتم ، ولى حالا ، كه او در اين جنگ كشته شده و پسرش بجاى او بر تخت نشسته ، چون او دشمن من است ، نميخواهم به او خدمت كنم و به تو پناه آورده تابع و بنده تو ميشوم ، تا بوسيلهء تو انتقام از دشمن خود بكشم » . بعد گبرياس جهت كينهورزى خود را نسبت به پسر پادشاه مقتول چنين بيان كرد : « پادشاه متوفى ميخواست دختر خود را بپسر جوان و رشيد من بدهد . پسر پادشاه روزى او را با خود بشكارگاه برد و در حين شكار دو دفعه زوبينش بخطا رفت ، ولى پسر من در هر دو دفعه گراز و شيرى را ، كه حمله ميكردند ، از پا درآورد . بر اثر اين شجاعت پسر پادشاه بقدرى نسبت به پسر من خشمگين شد ، كه زوبين يكى از همراهانش را گرفته به سينه پسر من فرو برد و او را كشت ، پادشاه متوفى از اين قضيه خيلى متألّم گشت و به من دلدارى و تسلى داد . اگر او زنده بود ، من نزد تو نميآمدم ، ولى حالا ، كه پسر او پادشاه است ، من جز كشيدن انتقام پسرم آرزوئى ندارم و ، اگر اين كار كردم ، جوانى را از سر خواهم گرفت » . كوروش - « گبرياس ، اگر تو آنچه ميگوئى از ته دل است ، من حاضرم قاتل پسر تو را مجازات كنم . حالا بگو ، كه اگر قصر و ولايت تو را به تو رد كنم ، در ازاى آن چه خواهى كرد ؟ » گبرياس - : « هر زمان كه تو بخواهى قصر من منزل تو خواهد بود .
دخترى دارم ، كه به حد بلوغ رسيده و ميخواستم به پسر پادشاه متوفى بدهم ، ولى بعد ، كه اين قضيه روى داد ، دخترم از من با تضرع خواهش كرد ، او را بقاتل برادرش ندهم ، اين دختر را به اختيار تو ميگذارم . علاوه بر اين تمام سپاهيان خود را به خدمت تو ميگمارم و خودم هم در تمام جنگها با تو خواهم بود » . كوروش پس از آن دست خود را به طرف او دراز كرده گفت : « با اين شرايط ، صميمانه به تو دست مىدهم » بعد گبرياس از نزد كوروش رفت و راهنمائى در اردو گذارد ، تا كوروش را به قصر او هدايت كند . در خلال اين احوال ماديها غنائم را تقسيم كردند و براى كوروش خيمهء باشكوهى با تمام لوازم معيشت و يك زن شوشى ، كه زيباترين زن آسيا بشمار ميرفت ، با دو زن سازنده گذاردند . گرگانيها هم با سهام خودشان رسيدند و خيمههائى ، كه زياد آمده بود ، به پارسيها داده شد . پول را هم تقسيم كردند و از غنائم سهمى را ، كه مغها حصهء
تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: حسن پيرنيا ( مشير الدوله )
ص٣٢٦