حيوة به مركز فنا رسيده بود و تسبيل هيلاج عمر عزيز به درجهء قاطع ، و زرع حيات به حصاد فساد انجاميده مفيد نمىآمد .
بيت
چو كار جهان مرد را گشت راست * فزون شد زمين زندگانى بكاست
از حضرت عزّت منشور عزلت پادشاهى بر يرليغ عطلت شهريارى در رسيد و مدّ بحر عمر عزيزش جزر فنا شد ، و كشتى حيات او در غرقاب فوات و سيلاب ممات افتاد .
از حمّام برون آمد ، او را شربتى دادند كه مزاج مباركش منوّر ( ؟ ) شد و صد دست بنشست به قضاى حاجت . عاقبت شجرهء سلطنت را از جويبار شهريارى قلع كردند و از خاكدان غرور به فرح سراى سرور نقل و تحويل كرد ، و از موضع كثافت صلصال به منبع نظافت سلسال پيوست و از مطمورهء فنا به معمورهء بقا .
بيت
گلى بود خوشبوى در باغ عمر * از آن همچو گل بود اندك بقا
و جان ازين سراى پر آفت و موضع باتهافت و باديهء با اهوال و مخافت به خلد برين و اعلى علّييّن اهتزاز پرواز كرد ، و تن كه وديعت سراى كون و فساد بود به مغاك خاك تيره سپرد ، و زمام امور مملكت و تفويض سلطنت به فرزند سعيد ابو سعيد داد .
بيت
هنوز از ماتم سلطان قرانست * فلك سرگشته و انجم مبتّر
هنوز آن داغ گيتى راست بر دل * كه آمد بر سرش اين داغ ديگر
به مرگ آن برادر آسمان را * هنوز آن جامهء نيليست در بر
به مرگ اين چنان در نيل زد باز * كه ماندش آن كبودى تا به محشر
روز چهارشنبه بيست و هفتم رمضان سنهء ست و عشر و سبعمايه موافق ماه چقساباط آىييلان ييل به هنگام عصر در گذشت ، و در مرثيهء او آمده است :