حال را ديدند رو به گريز آورده هريك به طرفى بدر رفتند و پنهان گشتند .
و چون ادهم خان به شهر درآمد و شنيد كه روبمتى زخمى دارد و به او پيغام فرستاد كه « تو معالجهء خود بكن كه چون زخمهاى تو خوب شود ، تو را پيش باز بهادر فرستم . » روبمتى در مقام علاج خود شد . و چون بهتر شد ، پيغام پيش ادهم خان فرستاد كه « من بهتر شدهام و قوّت رفتن دارم . اگر به قول خود وفا مىكنى من را پيش باز بهادر بفرست . » ادهم خان گفت :
« مىفرستم . » و امروز و فردا مىكرد . « 1 » تا آنكه روبمتى خوب شد . كه بعد از آن ادهم خان پيغام فرستاد كه « من از ترس آنكه مبادا بندگان حضرت را بد آيد ، تو را نمىتوانم فرستاد . » بعد از آن شبى كس فرستاده روبمتى را طلبيده ، روبمتى گفت : « خان را بگوييد كه اينجا بيايد . » چون كس ادهم خان رفت ، روبمتى كافور بسيار خورد و نيل بر بالاى آن خورد .
( چون ادهم خان به خانهء او آمد ، او را مرده يافت . ) « 2 »
و ادهم خان ولايت مالوه را بر امرا تقسيم نموده جميع اسباب سلطنت باز بهادر را متصرف شد . و از غايت بىانصافى از آن غنايملا تعدّ و لا تحصى - بجز فيل [ ى ] چند - چيزى روانهء درگاه نساخت . و چون خبر فتح مالوه مسموع ايستادگان پايهء سرير خلافت « 3 » مصير گشت ، اردوى بزرگ به عزيمت سير مالوه به آن طرف روان شد و نواحى قلعهء زنتنبور - كه از قلاع مشهور هندوستان است - محل عبور [ 696 الف ] لشكر منصور گشت . و چون وقت تقاضاى محاصرهء قلعه نمىكرد ، از آنجا گذشته در حدود قلعهء كاكرون نزول اتفاق افتاد .
و كاكرون از توابع مالوه در تصرف يكى از امراى باز بهادر بود . كوتوال چون از وصول رايات جهانگشا اطلاع يافت ، با تيغ و كفن به درگاه آمد و قلعه به يكى از ملازمان درگاه سپرد .
و حاكم سابق معروض داشت كه « به واسطهء سامان سفر چند روز توقف ناچار است . » و مرخص شد كه استعلام خود كرده در آگره به ملازمت آيد .
و در آخر همين روز حضرت اعلى به طريق ايلغار متوجه سارنگپور كه محل قرار ادهم خان بود ، گشت . ماهمانكه مسرعان به اخبار ادهم خان فرستاد . آن حضرت آنچنان به تعجيل راند كه باد صبا را مجال سبقت نشد . و ادهم خان به حسب اتفاق در همين روز به عزيمت تسخير قلعهء كاكرون از سارنگپور بيرون آمده دو سه كروه طى كرده بود . جمعى از لشكريانش كه پيشتر بودند به يك بار از قرب وصول آن حضرت مطلع شده از پشت زين بر روى زمين آمده به مراسم زمينبوسى قيام نمودند . چون از توجه آن حضرت مطلقا اطلاعى نداشت به غايت متحير شد ؛ كه سبب اين همه تعظيم چيست ؟ چون نزديك رسيد و بر وصول رايات
هامش
( 1 ) . م : مىگفت .
( 2 ) . م : مطلب بين ( ) را ندارد .
( 3 ) . م : سلطنت .