جلال اطلاع يافت به صد اضطراب به مانند مردم خود پياده شد و به شرايط زمينبوسى اقدام نمود . و آن حضرت او را نوازش بسيار فرمود و لحظهاى در همان مقام به واسطهء آنكه ديگر بندگان از شرف زمينبوسى محروم نمانند توقف فرمود .
و رايات جلال به سارنگپور در منزل ادهم خان نزول فرمود . و ادهم خان بدانچه دست مكنتش بدان مىرسيد ، در لوازم نياز و پيشكش سعى نمود . و نخست به واسطهء آنكه تقصيرى كه از ادهم خان در نفرستادن اسباب و اموال باز بهادر و جوارى مغنيه از او سر زده بود ، پيشكشهاى او در معرض قبول نيفتاد و بعد از آنكه ادهم خان اضطراب بسيار نموده عجز و زارى بىنهايت كرد ، آن حضرت به او در مقام انبساط شده ، رقم قبول بر آنها كشيدند . و روز ديگر ماهمانكه و بازماندگان ايلغار نموده ، مجموع به درگاه آمد [ ند ] . و ادهم خان جميع آنچه از سركار باز بهادر متصرف شده بود ، به نظر اشرف درآورد . و بعضى « 1 » از حرمهاى باز بهادر - كه ايام جوانى گذرانيده بودند - نزد ادهم خان باقى و تتمّه حوالهء معتمدان درگاه شد .
و روزى چند در سارنگپور اوقات به عيش و عشرت گذشت و عزيمت مراجعت مصمّم شد . و در منزل اول ادهم خان كه به غايت بىباك و خودرأى بود ، از غايت جهل و حماقت والدهء خود را كه خادم حرمسراى بود بر آن داشت كه به وقت كوچ دو عورت از حرمهاى باز بهادر را گريزانيد ؛ به گمان آنكه چون هركس به كوچ كردن مشغول است كس به فكر ايشان نخواهد افتاد . و در منزل ديگر كه معلوم شود كسان به تفحص و تجسس فرستاده خواهد شد و چند روز به اين طريق خواهد گذشت . و اگر آخر ناچار پيدا بايد كرد ، بارى چند روز غنيمت است .
اما به خلاف گمان او همان لحظه فرار ايشان به عرض اشرف رسيده و كوچ متوقف شد . و ادهم خان مضطرب شده آن دو بيچاره را سر به صحرا داد . و مستحفظان هردو را در لحظه گرفته نزد ماهمانكه - كه خادم حرمسرا بود - آوردند . و ماهمانكه در لحظه به قتل ايشان حكم كرد . آن دو بىگناه كشته شدند . و آن حضرت از كمال مروت به ماهمانكه هيچ نگفت . و جميع امراى مالوه به ملازمت آمده رخصت رفتن به اقطاعات خود يافتند . و ادهم خان و پير محمد خان نيز بعد از دو سه منزل مرخص گشتند . و رايات همايون فال در ضمان حمايت ذو الجلال عازم دار الخلافهء آگره گشت .
و در نواحى برور « 2 » قراولان خبر رسانيدند كه شيرى به غايت قوى هيكل بر سر راه است . و آن حضرت از غايت شجاعت به شكار آن رغبت فرموده به ذات بىهمال « 3 » تنها در برابر آن
هامش
( 1 ) . م : جمعى .
( 2 ) . م : بردر .
( 3 ) . م : بىمثال .