جمعى از مردم معتمد خود را به سردارى بتوارى به قلعهء ماندو فرستاده و اسباب قلعهدارى ايشان را مرتب ساخته خود به اتفاق سالارى متوجه قلعهء چيتور شد كه حاكم ، آنجا راناسانكا را به مدد خود بياورد . و سلطان مظفر [ و ] سلطان محمود نخست به دار آمده آن قلعه را متصرف شدند . و از آنجا به خاطرجمع به پاى قلعهء ماندو رفتند ، و بتوارى به جهت آنكه شايد كه حاكم چيتور به كمك برسد ، چند روزى پىدرپى كسان فرستاده طلب صلح كرد .
و چون قلعه ماندو به غايت محكم است ، سلطان مظفر و سلطان محمود نيز قبول سخنان او مىكردند به اميد آنكه شايد بتوارى فريب خورده بيرون آيد [ 650 ب ] و به اين طريق قريب بيست روز گذشت . آخر الأمر ظاهر شد كه جميع سخنان او دروغ بوده است و انتظار كمك دارد . و خبر رسيد كه راىميدنى به چيتور رفت و حاكم آنجا را به زر و مال و فيلان بسيار و بقيه با خود از چيتور بيرون آورده است ، نزديك تاختن آمدهاند . لاجرم سلطان مظفر عادل خان ، حاكم ايسر را كه خواهرزادهء او بود با جمعى كثير به دفع رانا نامزد فرمود و خود جنگ بر قلعهء ماندو انداخت و به قدر مقدور سعى در تسخير مىكرد .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5546
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٥٥٤٦