مقرر شد كه از هردو طرف لشكرها سوار شده توقف نمايند . و جمعى را از مردم معتبر خود سعيد خان به گرو به لشكر منصور خان فرستد ، « 1 » و منصور خان نيز بعضى از اقرباى خود به لشكر سعيد خان روانه نمايد . و هردو خان با سى كس در ميان دو صف ملاقات كنند .
و به موجب مقرر در ميان دو لشكر سايبانها زده ، مجلس ترتيب دادند . نخست منصور خان آمده بنشست و سعيد خان كه به سال كوچكتر بود ، چون نزديك رسيد از اسب فرود آمده به رسم مغول زانو زد . و منصور خان با آنكه رسم ايشان نيست كه برادر كوچكتر را تعظيم نمايند ، از جاى برخاسته به استقبال سعيد خان آمد . و برادران يكديگر را بسيار در آغوش گرفته بسى گريستند . و بار ديگر سعيد خان به جاى خود رفت و زانو زد و به رسم مغول پيشكش بسيار گذرانيد و همه مقبول منصور خان افتاد . و سعيد خان بعد از آنكه منصور خان به جاى خود نشست ، از روى ادب برپاى ايستاد و منصور خان او را نزد خود طلبيده گفت كه « هر چند من به سال بزرگترم ، اين همه تواضع خوب نيست ؛ چه ، از روى مرتبه تقدم تو را است . » و سعيد خان را پهلوى خود جاى داد و بر يك توشك نشستند . و سخنان گذشته و آينده گفته شد و قواعد دوستى استحكام يافت . و به وقت وداع آنچه هركدام پوشيده بودند ، بر ديگرى پوشانيدند . و بر اسب منصور خان ، سعيد خان و او بر اسب سعيد خان سوار شده به لشكرگاه خود رفتند و هركدام به مقرّ حكومت خود كوچ كردند .
و از اين صلح ، امنيت و رفاهيتى در آن ملك پيدا شده رعايا چندگاه آسوده شدند . و باباحاق سلطان « 2 » ، برادر مادر پدرى منصور خان بود . به رخصت منصور خان آمده ، سعيد خان را ملازمت كرد و به عزيمت يورش ولايت فرغانه و جنگ سونجك خان اوزبك سوار شدند .
و بعد از چند كوچ مصلحت در آن ديدند كه سال ديگر متوجه فرغانه شوند . و سعيد خان باباحاق سلطان را طوى داده معزز و محترم رخصت كرد و به مقر حكومت خود معاودت نمود .
هامش
( 1 ) . م : فرستاد .
( 2 ) . م : ماحاق سلطان .