تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5489

مساهمون:

ص٥٤٨٩
نمودند . و به واسطهء خاطرها قبول افتاد و به اتفاق بديع الزمان [ 640 ب ] ميرزا به هرات رفتند و چند روز توقف نموده به بهانهء قشلاق از هرات بيرون آمده متوجه كابل شدند . و راه‌ها را برف گرفته بود . به مشقت بسيار برف گرفته و راه گشوده مىرفتند . دست و پاى بسيارى را سرما برد . و به ميان ولايت هزاره درآمده جنگ‌كنان گذشتند . و در اين منازل به عرض آن حضرت رسيد كه محمد حسين ميرزا و سنجر برلاس و جمعى ديگر از مغولان كه در كابل بودند ، خان ميرزا را به سلطنت برداشته كابل را محاصره نموده‌اند . و ميان مردم كابل شهرت كرده كه پادشاه را اولاد سلطان حسين ميرزا گرفته در قلعهء اختيار الدين محبوس ساخته‌اند . همان لحظه آن حضرت چيزى به مردم كابل نوشته ، از آمدن خود ايشان را آگاه ساخت . و مقرر فرمود كه « در فلان روز در فلان محل آتش بلند افروخته مىشود ، شما نيز بر بالاى حصار آتش برافروزيد كه از طرفين از حال يكديگر اطلاع يافته به جنگ مشغول شويم . » و به موجب قرار آن جمع را شكست دادند . و خان ميرزا و محمد حسين ميرزا گرفتار شدند . و به واسطهء رعايت صلهء رحم به جان امان يافته به جانب خراسان مرخص شدند . و ناصر ميرزا كه حاكم بدخشان بود ، از بدخشان شكست يافته ، در اين سال پريشان و بىسامان به كابل آمد . و سلطان اسكندر ، حاكم دهلى در اين سال قلعهء انترى را مسخر ساخته لشكر به تاخت ولايت گواليار فرستاد . و آگره « 1 » را پايتخت ساخت . و در مالوه ، ناصر الدين حاكم بود . و به خون ريختن و ظلم مشغول مىبود . و در گجرات سلطان محمود به استقلال حكومت مىكرد . و در دشت قپچاق در اين سال قاسم خان پسر جانى بيگ خان حاكم بود . و احوال ولايت مغولستان اين است كه چون سلطان محمود خان و الاجه خان با شيبك خان جنگ كرده شكست يافتند و الاجه خان فوت شد ، و منصور خان حاكم آن ولايت شد ، سلطان خليل از منصور خان گريخته به ميان قرغز « 2 » رفت . و ميان سلطان محمود خان و منصور خان و سلطان خليل مكررا جنگ واقع شد . و سلطان سعيد خان ، پسر ديگر الاجه خان در جنگ شيبك خان همراه پدر بود زخمدار گرفتار شد و مدّتى در حبس اوزبك بود و آخر
هامش
( 1 ) . آگره يا آگرا ، شهرى است كنار رود جمنا از شعب رود گنگ ، داراى آثار و ابنيهء دورهء حكومت اسلامى . و بناى معروف تاج محل نيز در آن‌جاست . « هواى آگره گرم و خشك و سخن اطبا اين است كه روح را به تحليل مىبرد و ضعف مىآورد و با اكثر طبايع ناسازگار است مگر بلغمى و سودايى مزاجان را . . . » - توزوك جهانگيرى ، ص 3 . ( 2 ) . ق : قرعر .