تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 5328

مساهمون:

ص٥٣٢٨
خواجه طاووس [ سمنانى ] معاف « 1 » شد ، و خواجه اسماعيل [ خوجانى ] دربند افتاد ، و خواجه نعمت الله نسبت به خواجه شمس الدين محمد سخنى كه مشعر به رشوت گرفتن بود بر زبان آورد . و سلطان ابو سعيد از خواجه حقيقت پرسيد . خواجه شمس الدين در جواب گفت كه « از مردم به رسم خدمتى زر بسيار گرفته‌ام ، اما از مال ديوان تصرف نكرده‌ام و تقصيرى نيز در آن نشده است . باقى اختيار از پادشاه است . » سلطان ابو سعيد فرمود كه « هرچه گرفته‌اى ( و خورده‌اى ) « 2 » به تو بخشيدم . اكنون تو را از ديوان معاف داشتم . تو نوكر نيك منى و من را به ديوانيان گاهى غضب مىشود . نمىخواهم كه آسيبى به تو رسد . » خواجه شمس الدين زانو زده انگشترى از انگشت « 3 » بيرون كرد و پيش آمده بر گوشهء تخت نهاد و بازگشته در جرگهء امرا بايستاد و خلاص شد . و هيچ وزيرى به اين حرمت و عزت معزول نشده بود . و ميرزا سلطان حسين در اين سال با وجود آنكه مثل ميرزا سلطان ابو سعيد پادشاهى در خراسان بود ، باز به ولايت نسا و ابيورد و ترشيز و مشهد و نيشابور و سبزوار درآمد و لشكريانش هرچه يافتند به غارت بردند . و فرمودهء سلطان ابو سعيد ، امير شير حاجى و امير احمد باز به دفع او متوجه شدند . و موكب همايون از ولايت بادغيس به ولايت فوشنج آمد . و ميرزا محمد جوكى در حصار اختيار الدين فوت شد و به فرمان سلطان ابو سعيد نعش او را به آيين تمام برداشته در مدرسهء گوهرشاد آغا دفن كردند ، « خود كشته [ اى ] قاسم را خود تعزيه مىدارى . » و امرا كه به جنگ ميرزا سلطان حسين رفته بودند ، به او رسيدند . و ميرزا با وجود قلت سپاه از كمال شجاعت ايشان را منهزم گردانيد و بعد از فتح [ 602 الف ] متوجه وطن اصلى شد و از ديار خراسان بيرون رفت . و امراى شكست خورده باز جمع شدند و متعاقب او مىرفتند . تا آنكه به حدود خوارزم رسيدند . و حكم رسيد كه امرا هرجا رسيده‌اند ، توقف نمايند . و سلطان ابو سعيد به هرات معاودت فرمود . و امرا نيز باز منفعل و خجل بازآمدند . و آن حضرت تحقيق احوال جنگ به واسطهء مصلحت وقت بفرمود . « 4 » تا آنكه شيخ صدر الدين كه سلطان ابو سعيد به او اعتقاد تمام داشت ، از ولايت جوين به هرات آمده و امرا التماس شفاعت كردند . و شيخ گناه آن مردم را درخواست فرموده التماس او درجهء قبول يافت . و سلطان محمد ، قيصر روم در اين سال به ولايت برسه « 5 » لشكر كشيد و حاكم آن ولايت را
هامش
( 1 ) . ق ، ش : مغلوب . روضة الصفا : « خواجه طاووس سمنانى به درخواست خود از خدمت معاف شد . » ( 2 ) . ش : ندارد . ( 3 ) . م ، ش : دست . ( 4 ) . ق : نفرمود . ( 5 ) . ق : برسينه .