بود جاى گرفت و بتشويق او قصهدانى و قصهگويى را دنبال كرد و درين فن مهارت يافت و در سال 1022 بوساطت همين خويشاوند در اجمير ملازمت خان زمان بهادر ميرزا امان الله متخلص به امانى پسر زمانه بيگ مهابتخان خان خانان « 1 » نصيب او شد ، و نخست بعنوان قصهخوانى و سپس كتابدارى آن اميرزادهء سخندان پذيرفته شد و در آن خدمت بمطالعهء كتابهاى معتبر مشغول گرديد و به كار تأليف پرداخت و طرح تأليف سه كتاب را ريخت : 1 ) دستور الفصحاء براى خواندن قصهء امير حمزه و آداب آن كه اگرچه بعدها آن را در كشمير باتمام رسانيد ولى نسخهيى از آن در دست نيست . 2 ) نوادر الحكايات يا بحر النوادر . 3 ) ميخانه ، كه دربارهء هردو سخن خواهم گفت .
اما عبد النبى به علت ابتلاء به بيمارى « باد فرنگ » ( - سيفليس ) و بيم از بدنامى اجمير را ببهانهء بازگشت بقزوين ترك گفت و در اوايل سال 1025 بلاهور و از آنجا بكشمير نزد خويشاوند خود ميرزا نظامى كه در آن هنگام بخشى آن ولايت بود ، رفت و سپس تا بسال 1027 با او به ماندو ، بهار ، پتنه رفت و در اين شهر در خدمت خواجه يادگار مخاطب به « سردار خان » تقرب يافت و ميخانه را بسال 1028 ه بنام او تمام كرد . تاريخ 1028 آخرين تاريخيست كه چندبار در ميخانه مىبينيم و بعد از آن تا بسال 1041 كه ديباچهء نوادر الحكايات را مىنوشت اطلاع ديگرى ازو نداريم و تاريخ وفاتش را هم نمىدانيم .
فخر الزمانى بنظم و نثر هر دو پرداخته است . ساقىنامهء او كه بستايش سردار خان ختم شده اندكى از دويست بيت متجاوز و چهار بيت آن تضمين از بوستان سعديست . گذشته ازين بيست و اند بيت ديگر از اشعارش در ميخانه پراگنده است ولى خود گفته است كه « عدد منظومات فقير تا لغايت كه سال هجرت بهزار و بيست و هشت رسيده ، سواى ساقىنامه بهزار و پانصد مىرسد » . اگر ساقىنامهء او را نمونهء شعرش بدانيم سخنى متوسط داشت . از
هامش
( 1 ) - دربارهء اين پدر و پسر بنگريد به همين جلد ، ص 475 - 476 .