پيراهنى ز شوق تو هركس نموده چاك * بيچاره دست من كه بجايى نمىرسد
بهر سگان كوى تو دارم ، عجب مدار * گر استخوان من بهمايى نمىرسد
اميد چند شكر كنى در جفاى يار * هر پادشه به حال گدايى نمىرسد
*
سرى داريم از شور جنون چون سيل صحرايى * دلى داريم مانند خيال تازه هر جايى
چو بو در حلقهء زلف تو شب تا صبح مىگشتم * خوشا آن كوچهگرديها خوشا آن ذوق رسوايى
ز شوق بيقرارى شعلهء جواله خواهم شد * مرا سيماب اگر كشته است از رشك شكيبايى
تكلف بر طرف كردند ليلىطلعتان مجنون * مرا ديوانهء شهرى ترا پرشور صحرايى
شب هجر از درازى كرد پيرم همچو صبح آخر * تو خود رفتى چو عمر اى بىوفا گويا نمىآيى
پريشانگويى ما نيست بىصورت ز حق مگذر * كه ذكر حلقهء زلف تو ما را كرد سودايى
بهر گلشن كه رفتم بىتو چون نى بس كه ناليدم * مرا بلبل فغانى خواند و گل هم گفت غوغايى
بجان ما بگو اميد بارى هر كجا بينى * جناب يار را بسيار از ما عرض تنهايى
126 - فقير دهلوى
مير شمس الدين شاهجهانآبادى متخلص به « فقير » از شاعران سدهء دوازدهم هجرى در هندست . وى از خاندانى بود كه نسب خود را بعباس بن عبد المطلب مىكشانيد و چون مادر شمس الدين علوى بود او خود را مير يعنى سيد ميخواند . ولادتش بسال 1115 ه در دهلى اتفاق افتاد و هم در آن شهر بفراگرفتن ادب و دانش همت گماشت و به زودى در نظم و نثر و دانشهاى ادبى خاصه علوم بلاغى ( معانى و بيان و بديع و عروض و قوافى ) از برگزيدگان زمان گرديد و چنان كه نوشتهاند در آغاز پنجمين دهه از سدهء دوازدهم دست از وابستگيهاى اين جهانى بريد و جامهء فقر در بر كشيد و در همان روزگار پاى بجهانگردى گشود و بجانب دكن رفت و پنج سال در اورنگآباد بماند