و آنگاه بيتهاى زيرين را در وصف آبادانى ايران در عهد صفويان سروده :
گويند كه در عجم باقبال * نسل صفويه تا دو صد سال
پيرايهء تاج و تخت بودند * سرمايهء جاه و بخت بودند
ز آن تاجوران معدلت فن * ايران شده بود رشك گلشن
از عدل بعهد آن بزرگان * چوپانى پيشه كرده گرگان
آهو بره خفته در بر شير * بالين گوزن از سر شير
ظالم چو كمر بظلم بسته * چون تير به خاك و خون نشسته
از كس به كسى نرفت بيداد * ز آتش بخسى نرفت بيداد
شاهان باطاعت ايستاده * سر بر خط حكمشان نهاده
هريك چون مهر در دم حرب * بگرفته بتيغ شرق تا غرب
صد تاخت بروم و زنگ برده * وز روى فرنگ رنگ برده
از غزنين تا حدود بغداد * ايران همه گشت ايمنآباد
با فتنه نماند هيچ توشه * در چشم بتان گرفت گوشه
در دهر نماند شور و غوغا * جز در سر عاشقان شيدا
از دولت آن بلندنامان * گرديد اكسير خاك ايران . . .
و ماجراى وداع واله را با « خديجه سلطان بيگم » بدينگونه بازنموده است :
« غزل خواندن واله در وداع معشوقه »
از كوى تو اى نگار رفتم * اما بدل فگار رفتم
كردم ز در تو عزم رفتن * رفته اما ز كار رفتم
آن بلبل بيدلم كه از باغ * در جوش گل و بهار رفتم
چون لاله ز گلشن وصالت * با سينهء داغدار رفتم
ديدم كه تو در كنار غيرى * از بزم تو بر كنار رفتم
اميد من از تو برنيامد * با جان اميدوار رفتم
بودم سبب كدورت تو * زينرو من خاكسار رفتم