همپاى شدم بصرصر آه * از كوى تو چون غبار رفتم
ديدم سر صيد لاغرت نيست * از پيش تو دلشكار رفتم
با عشق قرار من همانست * از كوى تو بيقرار رفتم
همرنگ « فقير » در وفايم * هرچند ازين ديار رفتم
واله چو بيار اين غزل خواند * گويى نمكى بداغش افشاند
بگريست بر آن ستمرسيده * گل كرد زمين ز آب ديده
تا پاى به گل بماند آنجا * كى در گل مانده سيل را پا
حاصل چو ز حد گذشت زارى * و آن محنت و درد و بيقرارى
كردند وداع يكدگر را * بستند ز زندگى نظر را
واله چو قدم نهاد در راه * از نقش قدم فتاده در چاه
از پستى طالع زبونش * شد راه بچاه رهنمونش
گردون كه ستيزهاش بود خو * بربست كمر بخصمى او
سرگشته چو گردباد كردش * آوارهء صد بلاد كردش . . .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1420
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١٤٢٠