ز مى گلرنگ شد روى سياه زاهدان شهرت * بروز شنبهء مستان شب آدينه را ديدم
*
غير از نگاه يار نيفتد ببند من * نگرفته است جز رم آهو كمند من
در صيدگاه سوختگى دانه ريختم * آتش بدام شعله فتاد از سپند من
حاجت بتاب نيست دل بىقرار را * ناز طبيب را نكشد دردمند من
دلچسب خلق شد سخنم از زبان تو * شيرينى از لب تو گرفتست قند من
شهرت به گوش يار بخوان تا اثر كند * آن نالهيى كه كرد در آتش سپند من
*
چو دل صيد محبت شد ندارد با بدن كارى * اسير حسن غربت را نباشد با وطن كارى
زبان حيرت آيينه را فهميده مىگويم * به غير از ديدن رويت نمىآيد ز من كارى
بياران مىنمايد خامهام شيرينزبانى را * و گرنه طوطيم را نيست بىمشق سخن كارى
مكرر ديدم و گفتم بد از نيكان نمىآيد * نمىآيد قبيح از آنكه دارد با حسن كارى
نگردد گر دل نازك اسير روى او شهرت * كمند كاكلش را نيست با صيدشكن كارى
*
در بزم جهان كه نيست مأواى درنگ * تا چند گهى شيشه شوى گاهى سنگ
يا نامردى قبول كن يا مردى * يا رومى روم باش يا زنگى زنگ
*
در فكر بود هركه خيالى دارد * پرواز كند هر آنكه بالى دارد
گويند كمالست گذشتن ز جهان * از هيچ گذشتن چه كمالى دارد
121 - ثابت الهآبادى « 1 »
مير محمد افضل الهآبادى در شعر « ثابت » تخلص مىكرد . نياى او
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به :
* سرو آزاد ، ص 203 . -