« 1 » بگوشها نبود الفتى صداها را * ز بسكه نيست وفا با هم آشناها را
هميشه سفله كند صيد طاير دولت * كه هست دانهء دام استخوان هماها را
چو مىروى پى آوازه خوش مكن منزل * مقام سرمه بود نالهء دراها را
صداى چينى فغفور اگر دهد كشكول * كسى نمىشنود نالهء گداها را
شود چو كاسهء طنبور پرصدا نكند * كه كرده دست تهى كار بينواها را
همين نه گندم از آدم گرفت صبر و سكون * كه چرخ دارد سرگشته آسياها را
اگرنه وقف خرابيست شهر آبادى * كه داده است بويرانى اين بناها را
شود ز همدم بد آه عشقبازان سرد * و گرنه گرم بود خاصيت هواها را
ز بسكه شهرت فريادرس نمىباشد * بگوشها نبود الفتى صداها را
*
دگر طوطى خطى برد از ميان دلها و دينها را * كه نامش محشر آيينه مىسازد نگينها را
بجز نرگس نرويد سبزه از خاك نظربازان * مگر از چشم حيرت آب دادند اين زمينها را
لباس آدميت آنچنان شد خالى از مردم * كه جز نال قلم دستى نباشد آستينها را
ز بس شد عام عكس مدعا گر گل شود خرمن * به غير از خار در دامان نباشد خوشهچينها را
كسى در دار دنيا جاى آسايش نمىخواهد * اگر باشد خبر از تنگى جا خوشنشينها را
برون مىرفتم از چاك قفس چون نالهء بلبل * دمى گر خالى از صياد مىديدم كمينها را
گر استقبال را در حال بيند اهل دل شايد * كه باشد عينك از روشنضميرى پيشبينها را
ببند زلف مىديدند احوال دل شهرت * وقوفى بود از مشاطگى گر شانهبينها را
*
همين نه روى زمين در قلمرو پاهاست * كه زير هر قدمى شهرها و دنياهاست
بدولت دو جهان آبروى فقر مده * غلط مبين كه در آغوش قطره درياهاست
چو ره بخانهء دل يافتى بگو شهرت * جنون كجاست كه در اين خرابه صحراهاست
*
تپيدن از دل من آرزو برون آورد * شكفتن از گره غنچه بو برون آورد
هامش
( 1 ) درين غزل و بسيار جايهاى ديگر شهرت نامهاى جانداران را با « ها » جمع مىبندد .