مبين به چشم كمم كز ميان گمشدگان * مرا زمانه به صد جستجو برون آورد
سخن ز قيد خموشى رهاييم بخشيد * ازين طلسم مرا گفتگو برون آورد
ز بس شبيه خطش را بنفشه گفت و كشيد * زبان خامهء نقاش مو برون آورد
ز بسكه بخيهء مردم ز روى كار افتاد * قماش اكثر ياران رفو برون آورد
ببزم ميكده پشتش بكوه سرخابست * بدوش هركه از آنجا سبو برون آورد
برآمد اختر بختش ز تيرگى چون مهر * چو شهرت آنكه ز هند آبرو برون آورد
*
دگر ديوانهء زلف كه از جان سير مىگردد * كه شيون اشك چشم حلقهء زنجير مىگردد
شب خواب حيات از بسكه با صبح است همبالين * جوان پهلو بپهلو تا بگردد پير مىگردد
مخواه از جام خالى باده جز در عالم حيرت * كه اين پيمانه در ميخانهء تصوير مىگردد
بصيد ذره چون خورشيد كى قانع شود فكرم * شود گيرنده گر اينبار عالمگير مىگردد
چنان طول امل ديوانه دارد اهل دنيا را * كه هركس را كه ديدم پاى در زنجير مىگردد
بود در هند دايم چشم معشوق از پى عاشق * در اينجا آهو از دنبال آهوگير مىگردد
نظربازست با سبزان هند از بسكه ايرانى * نگه را در صفاهان سرمه دامنگير مىگردد
كسى شهرت گره نگشايد از كار دل حيران * شكفتن كى نصيب غنچهء تصوير مىگردد
*
چون سرو دود سركشد از مجمرم هنوز * آيد به كار فاخته خاكسترم هنوز
دارم در استخوان تب هجر ترا چو شمع * گرمست ازين دوآتشه صهبا سرم هنوز
با آنكه فاضلست حساب وفاى من * باقى بود ستمگرى دلبرم هنوز
برده است آب آينه خاكستر مرا * من محو رهنمايى روشنگرم هنوز
شهرت فسرده شد كف خاكسترم ولى * گرمست در بغل دل چون اخگرم هنوز
*
ز ياد غير حق خالى دل بىكينه را ديدم * به آن صورت كه من مىخواستم آيينه را ديدم
ندارد غنچهء تصوير دلها نكهت وردى * تهى از گوهر مقصود اين گنجينه را ديدم
بود روشندلان را بسكه از پهلوى هم كلفت * گرفتار غبار دل صفاى سينه را ديدم
ز بس پوشيده مىنوشند اهل فقر صهبا را * لباس دختر رز خرقهء پشمينه را ديدم