[ تذكره ، 316 ] ، و اينك آن غزل :
قاصد آمد گفتمش آن يار سيمينبر چه گفت * گفت با هجرم بسازد ، گفتمش ديگر چه گفت
گفت ديگر پا ز حد خويش نگذارد برون * گفتمش جمعست از پا خاطرم ، از سر چه گفت
گفت سر را بايدش از خاك ره كمتر كند * گفتمش كمتر شمردم ، زين تن لاغر چه گفت
گفت جسم لاغرش را از غضب خواهيم سوخت * گفتمش من سوختم ، در باب خاكستر چه گفت
گفت خاكستر چو گردد خواهمش بر باد داد * گفتمش بر باد رفتم ، در حق محشر چه گفت
گفت در محشر بيكدم زندهاش خواهيم كرد * گفتمش من زنده گرديدم ، ز خير و شر چه گفت
گفت خير و شر نباشد عاشقان را در حساب * گفتمش اين همحسابى ، با لب كوثر چه گفت
گفت با ما بر لب كوثر نشيند عاقبت * گفتمش گر عاقبت اينست زين بهتر چه گفت
گفت ديگر نگذرد در خاطرش ياد عظيم * گفتمش ديگر بگو ، گفتا مگو ديگر چه گفت !
او بجز ملا مقيماى فوجى كه شرح حالش را ديدهايد ، برادرى بنام ملا كريما داشت كه او نيز شاعر بود و بنابر شرح محمد طاهر نصرآبادى [ تذكره ، ص 317 ] كه خود او را ديده بود « در اوايل جوانى كمال شوخى و بيباكى داشت » اما بعد توبه نمود و به زيارت كعبه رفت و از آنجا باصفهان سفر كرد و چندى مقيم آن شهر بود . ازوست :
ز روى تفكر درين كارگاه * بديباچهء عمر كردم نگاه
گذشتم ز فرع و رسيدم باصل * بود زندگى مختصر در دو فصل
بهار و خزان و خزان و بهار * تو خواهى يكى گير و خواهى چهار
112 - جوياى تبريزى
ميرزا داراب بيگ متخلص بجويا پسر ملا سامرى از شاعران سدهء يازدهم و آغاز سدهء دوازدهم در هند است . خاندانش اصلا از تبريز بهند رفته بود و