نقش نعلين تجرد سزدش مهر منير * آنكه پا از سر دنيا چو مسيحا برداشت
كرد آزاد شب هجر تو فيض اشكم * زور اين سيل مرا سلسله از پا برداشت
عشق جويا چو به تعمير خرابى پرداخت * طرح ويرانى دلها ز دل ما برداشت
*
شب كه عريان ببر آن شوخ قدحنوشم بود * يك بغل نور چو فانوس در آغوشم بود
ابر رحمت شد و باريد بدل مايهء فيض * گوهر چند كه از لعل تو در گوشم بود
آنچه ميناى فلك ريخت بپيمانهء مهر * بىتكلف نمى از ساغر سرجوشم بود
شكر كز عشق سبكبار تعلق شدهام * آرزو كوه گرانى بسر دوشم بود
چون ز خود در ره بىپا و سرى مىرفتم * بيشتر نالهء نى راهزن هوشم بود
شور در گنبد گردون شب هجران جويا * تا سحرگه ز فغان لب خاموشم بود
*
آنان كه ميل وصل تو خودكام مىكنند * آخر ز بوسه صلح بپيغام مىكنند
يك قطره خونى از مژهء غم چكيده است * آن را كه عاشقان تو دل نام مىكنند
مستان برنگ شيشهء ساعت ز رفتنت * گرد كدورت از دل هم وام مىكنند
يابند لذت شكر از سركهء جبين * آنان كه خو بتلخى ايام مىكنند
قفلى ز سعى بر در روزى نهادهاند * آن غافلان كه در طلب ابرام مىكنند
آزادگان كه دست ز صهبا كشيدهاند * مستى ز تلخى غم ايام مىكنند
جمعى كه چون عقيق يمن پاكگوهرند * خون مىخورند و آرزوى نام مىكنند
جويا نيافتند ز وسعتگه قفس * ذوقى كه عاشقان بخم دام مىكنند
*
گذشتم از سر عشقت من و خيال دگر * گل دگر چمن ديگر و نهال دگر
بس است در شب هجر توام توانايى * همينقدر كه ز حالى روم به حال دگر
اميدوار بعفوم چنان كه مىترسم * مباد بيم گناهم شود و بال دگر
نشست تا بدلم چون نگين انگشتر * فزود جوهر حسن ترا جمال دگر
ز آه ما كه شد امروز تيره آينهات * كشيدهايم ز روى تو انفعال دگر
ز قيد نفس رهايى بسعى ممكن نيست * ز دام خويش پريدن توان ببال دگر