عيش و غم نيست ، سراغ از دل سوزان مطلب * چشمهء خضر ز آتشگه گبران مطلب
با قناعت همهجا گلشن عيش ابدست * بسرابى چو رسى چشمهء حيوان مطلب
آتش طور كجا پرتو ديدار كجا * قوت شعله ز سرپنجهء مرجان مطلب
ذوق آشفتهدلان شيفتگان مىدانند * تا پريشان نشوى زلف پريشان مطلب
اى وحيد از دل سودازده آرام مجو * رسم آسودگى از خون شهيدان مطلب
*
در غريبى بيش مىباشد هنرور را رواج * چون شرار از سنگ بيرون شد چراغش روشنست
مردم هموار پيش از ما ز عالم رفتهاند * اين درشتان مانده چون خاكى كه در پرويزنست
*
زبان بخامشى از حرف يار نتوان بست * بقفل غنچه در نوبهار نتوان بست
ز رشتهء نفس پاره پاره معلومست * كه دل بهستى ناپايدار نتوان بست
*
غير دانا در جهان از غم كسى را تاب نيست * ز آنكه از اعضا همين دل را نصيب از خواب نيست
چشم اگر يعقوب پوشد از رخ يوسف رواست * بيشتر از يك نگه روى نكو را تاب نيست
آبرو يك قطرهء آبست ، چون از چهره ريخت * پايهء ايوان عزت را كم از سيلاب نيست
*
نوشم بذوق گريهء مستى شراب تلخ * جز گريه نيست بهره چو ابرم ز آب تلخ
مىبايد از عتاب تو زينسان حلاوتى * از سر نيايد از لب شيرين عتاب تلخ
نامش چو بر زبان گذرانم بسان ابر * شيرين شود اگر به دهان گيرم آب تلخ
كردم سؤال بوسه بشيرينى از لبت * نبود طريق لطف كه گويى جواب تلخ
كوثر چو سرو جا دهدش پيش خود وحيد * هر كس گذشته است درين نشأه ز آب تلخ