*
خاك مرا بدير مغان گر سبو كنند * گردند مست بادهكشانش چو بو كنند
يا رب چه زندگيست كه پيوسته دشمنان * از بهر ما درازى عمر آرزو كنند
ماند نشان چو ماه برويش ز نازكى * گر فى المثل ز دور اشارت به او كنند
از كس مجوى چارهء درد نهان وحيد * چاكت بجيب نيست كه او را رفو كنند
*
شد بهار از كمال خرسندى * جلوهگر در لباس گلبندى
گشت از لاله باغ چون فانوس * تاج هدهد برشك تاج خروس
كرد بلبل بسوى غنچه نگاه * چشم بادام بر بنفشه سياه
غنچهاش قطره در گريبان داشت * يوسفى در چه زنخدان داشت
همچو ميناى مى ز خوردن سنگ * خون ز گل جستى از شكستن رنگ
باز كردى ز شوق گل ديدن * خار ديوار چشم چون سوزن
شاخ هر تاك از مى گلگون * بود لبريز همچو رگ از خون
جام گل از رطوبت سرشار * بود روى عرق نمودهء يار
بود ريزان شراب بيغش او * چشمهء آب بود آتش او
غنچههايش بديدهء احباب * بود چون شيشههاى پر ز گلاب
خار او داشت از صفاى هوا * همچو منقار عندليب نوا . . .
( از منظومهء گلزار عباسى )
111 - عظيماى نيشابورى
ملا عظيماى نيشابورى پسر ملا قيدى نيشابورى و برادر ملا مقيماى فوجى است كه پيش ازين ذكرش گذشت . نصرآبادى [ تذكره ، 316 ] او را مردى