نى همين امروز ، باليده است داغم بارها * در كفم جام تهى پيمانهء سرشار شد
گوش بر فرياد من هرگز ندارى ورنه من * نالهها كردم كه بخت خفتهام بيدار شد
از هجوم مشترى در دست و پا افتادهايم * جنس ما راقم كساد از گرمى بازار شد
*
چه عجب از هجوم لشكر برف * گر جهانى شود مسخر برف
آسمان بازمانده از حركت * بسكه افتاده برف بر سر برف
كشتى آسمان زمينگير است * شده از بس گران ز لنگر برف
خنك آنكس كه گرم خواب شود * بر سر هم فتاده بستر برف
غير سرما كه لرزدش همه تن * ديگرى نيست در برابر برف
هست شب را اگر سفيدهء صبح * نيست غير از غبار لشكر برف
در هواى سفيدروييها * برنيايد فلك ز چادر برف
نتواند رسد بزاهد خشك * مىرسد گر به آسمان سر برف
گرچه هريك ز جنس يكدگرند * زاهد خشك هم بود ترِ برف
گرچه من گرم صحبتم راقم * داد از تركتاز لشكر برف
*
من آن روزى كه حرف عشق عالمگير مىگفتم * دو عالم را شكنج حلقهء زنجير مىگفتم
كنون لبتشنهء خضرم درين وادى خوشا روزى * كه آب زندگى را خاك دامنگير مىگفتم
نبود از من غبار كينهيى بر دل رقيبان را * سخن از بسكه در بزم تو بىتأثير مىگفتم
نظر بر سادهكاريهاى عشقت داشتم روزى * كه خون مىريختم از چشم و جوى شير مىگفتم
به دنيا بىتعلق بودهام راقم تو مىدانى * كه من دايم جهان را خانهء تصوير مىگفتم
*
گل مراد بتدبير مىتوان چيدن * اگر نم از دم شمشير مىتوان چيدن
بكامرانى من بخت گو شتاب مكن * بساط عيش مرا دير مىتوان چيدن
كدام آهوى مشكين گذشت ازين صحرا * كه نافه از نفس شير مىتوان چيدن
كدام خرمن گل بر سر كمانداريست * كه دسته دسته گل از تير مىتوان چيدن
به ياد زلف كه صياد دام برد و نشست * كه سنبل از رم نخجير مىتوان چيدن