ازوست :
جنونى كو كه از قيد خرد بيرون كشم پا را * كنم زنجير پاى خويشتن دامان صحرا را
ببزم مىپرستان محتسب خوش عزتى دارد * كه چون آيد بمجلس شيشه خالى مىكند جا را
اگر شهرت هوس دارى اسير دام عزلت شو * كه در پرواز دارد گوشهگيرى نام عنقا را
ببزم مىپرستان سركشى بر طاق نه زاهد * كه مىريزند مستان بىمحابا خون مينا را
شكست از هر در و ديوار مىريزد مگر گردون * ز رنگ چهرهء ما ريخت رنگ « 1 » خانهء ما را
ندارد ره بگردون روح تا باشد نفس در تن * رسايى نيست در پرواز مرغ رشته بر پا را
اگر لب از سخن فروبستيم جا دارد * كه نبود از نزاكت تاب بستن معنى ما را
غنى روز سياه پير كنعان را تماشا كن * كه روشن كرد نور ديدهاش چشم زليخا را
*
صفاى حسن بتان مىتراود از دل ما * به آب آينه گويى سرشته شد گل ما
چنان به ياد سر زلف او گرفتاريم * كه غير خانهء زنجير نيست منزل ما
شديم خاك ز بس در خيال عارض او * سزد اگر گل خورشيد رويد از گل ما
*
جان را بكوى دوست روان مىكنيم ما * يعنى كه كار عشق بجان مىكنيم ما
مطرب گر آرزوى تو فرياد ما بود * مانند نى بديده فغان مىكنيم ما
مشهور در سواد جهان از سخن شديم * همچون قلم سفر به زبان مىكنيم ما
نتوان چو زاهد از ره خشكى بكعبه رفت * كشتى ببحر باده روان مىكنيم ما
ما را چو شمع مرگ بود خامشى غنى * اظهار زندگى به زبان مىكنيم ما
*
پير شد زاهد و از راز درون بىخبرست * قد خم گشتهء او حلقهء بيرون درست
حيرتم كشت كه چون از سر عشاق گذشت * آب شمشير كه خونريز مرا بر كمرست
آب چون نيست گذارد بدهن تشنه عقيق * ديده بىنم كه شود مايل لخت جگرست
ناوك ناز تو در ديدهء من جا دارد * تير مژگان ترا مردم چشمم سپرست
گر دهى تن ببلا به كه بدزدى پهلو * كشتى از پيل بود ايمن و پل در خطرست
هركه پرسد ز غنى وجه شكست رنگم * دانم از سنگدليهاى بتان بىخبرست
هامش
( 1 ) - رنگ ريختن : طرح انداختن .