*
سيمرغ محبتى كنام تو چه شد * همنام جمى بگو كه جام تو چه شد
هركس بمقام خود ، مقام تو كجاست * اى ساكن قعر چاه بام تو چه شد
*
عنقا بسر بام تو پر اندازد * از هيبت تو كوه كمر اندازد
آن اختر روشنى كه هر صبح ز شرم * بر پاى تو آفتاب سر اندازد
*
افتاد مرا بخويش كار عجبى * تاراج دلم نمود يار عجبى
پيشم بخلاف عادت آورد سپهر * روز عجبى و روزگار عجبى
*
ز هر تسبيح دستم عار دارد * كه سبحه بر ميان زنار دارد
من آن تسبيح را بر دست گيرم * كه او ذاكر بود گر من بميرم
*
در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل * هركه دارد ميل ديدن در سخن بيند مرا
*
دلم به هيچ تسلى نمىشود حاذق * بهار ديدم و گل ديدم و خزان ديدم « 1 »
هامش
( 1 ) - اين بيت حاذق بسيار شهرت يافته و ميرزا صائب آن را در غزلى تضمين نموده و گفته است :جواب آن غزل حاذقست اين صائب * بهار ديدم و گل ديدم و خزان ديدم