درگهش همچو در فيض بعالم باز است * هيچ سائل نرود از در اين خانه غمين
همچو خاتم زبر و زير طلااندودست * خشت خشتش بزر و سيم نشسته چو نگين
وه چه گويم ز سواران نگارستانش * فتنهيى چند مصور همه در خانهء زين
گره طاق وى از بس كه قضا شيرين بست * طاق ابروى بتان رفت ز غيرت در چين
تخته پوشش بسر چرخ نهم تخته زده * شمسهاش پنجهء خورشيد بتابيده ز كين
روزنش جام به كف منتظر مهمانست * همچو خسرو كه بود چشم به راه شيرين
گردباديست مجسم كه برافراخته سر * بادگيرش كه ستونيست بر اين چرخ برين . . .
( الى آخر قصيده كه بسيار طولانيست )
گر كشى زار مرا كم نشود زارى دل * اى زياده ز جفاى تو وفادارى دل
نيستى آگه از اين حال كه هر شب تا روز * زار گريم ز غم هجر تو بر زارى دل
در فراق تو مرا دمبدم از خون جگر * برخ زرد نشانست ز بيمارى دل
آن سر زلف كه از باد صبا در تابست * چه توان كرد به او شرح گرفتارى دل
مىدهم در طلبت جان گرامى و مرا * غير از اين نيست مرادى ز طلبكارى دل
چون زيم بىتو ازين درد چو سالك ميرم * كه خيالت نكند پرسش بيمارى دل « 1 »
*
در ملك تجرد كه فنا سلطانست * بىبرگى ساز و بىبرى سامانست
مردان خدا ببوريا مىخوابند * اين بيشهء نى تكيهگه شيرانست
هامش
( 1 ) - اين غزل منقولست از بياض ميرزا بيدل محفوظ در كتابخانه موزهء بريتانيا .