*
نه خبر ز راز دارم نه خبر ز رازداران * من مست را چه پرسى ز كلام هوشياران
بفراز چرخ توسن شدهام سوار از آنرو * كه پياده در ركابت نروند خرسواران
چو تو پرده برنگيرى چه شب و چه روز روشن * چو تو در چمن نيايى چه خزان و چه بهاران
بشكفت گل و ليكن تو ز خواب برنجستى * نه ز آه سينهء من نه ز نالهء هزاران
فگنند روز محشر تن باد را بزندان * كه مباد پرده خيزد ز جمال شرمساران
نفسى بيك قرارم نگذاشت عمر گويى * من و زيبقيم هر دو ز نژاد بيقراران
ز ازل نصيب هركس شده حالتى و جايى * تو و بوستان و بلبل من و كبك و كوهساران
نروند آشنايان ز دلم برون اگرچه * بفراق آشنايان بگذشت روزگاران
برسم چو حاذق آخر بمراد خويش روزى * كه جهاندم اسب همت ز قفاى شهسواران
*
باز اى دل شوريده تمناى كه دارى * حيران كه گشتى و تماشاى كه دارى
در حلقهء زلفش مه و خورشيد ببندند * در دام كه افتادى و سوداى كه دارى
سودى سر خود در قدم يار همه عمر * باز اين سر فرسوده ته پاى كه دارى
جنت به من آن روز كه بخشند نگيرم * حاذق همه دانند تمناى كه دارى
*
ضرر و نفع چون دكان برچيد * يأس اندر حقيقت است و اميد
حرص اندر ضمير روشن مرد * همچو دو دست در سراى سفيد
*
آيينهء دل از غم تو زنگ خورد * غمهاى فراخ سينهء تنگ خورد
جام دل من اگر شكستى چه عجب * در بزم تو ميناى فلك سنگ خورد
*
راز تو نه در سكوت و آوا گنجد * اين باده نه در ساغر مينا گنجد
گر مور ز خوان وسعتش ريزه خورد * در كاسهء چشم مور دريا گنجد