داغ را جز بر كنار رحم ننهادم كليم * ديده را بر رخنهء ديوار گلشن داشتم
*
نه همين مىرمد آن نوگل خندان از من * مىكشد خار درين باديه دامان از من
با من آميزش او الفت موجست و كنار * روز و شب با من و پيوسته گريزان از من
گرچه مورم ولى آن حوصله با خود دارم * كه ببخشم بود ار ملك سليمان از من
قُمرىِ ريختهبالم بپناه كه روم * تا بكى سركشى سرو خرامان از من
بتكلم بخموشى بتبسم بنگاه * مىتوان برد بهر شيوه دل آسان از من
نيست پرهيز من از زهد كه خاكم بر سر * ترسم آلوده شود دامن عصيان از من
اشك بيهوده مريز اينهمه از ديده كليم * گرد غم را نتوان شست بطوفان از من
*
فزون از صبر ايوبست تاب محنت دورى * كه رنجورى نباشد آنچنان مشكل كه مهجورى
چنان بىروى تو دست و دلم از كار خود مانده * كه ساغر در كفم لبريز و من مردم ز مخمورى
ز گوش اين نكتهء پير مغان بيرون نخواهد شد * كه مستى خاكسارى آورد پرهيز مغرورى
ز چشم اعتبار خلق چون پنهان شوى دانى * كه باشد مستى و رسوايى ما عين مستورى
تو همچون شعلهء سركش ز هرآلايشى پاكى * ز ما گردى بدامان تو ننشيند مگر دورى
نصيب ما نشد يك بار ديدار ترا ديدن * بخوابت هم نمىبينم ، زهى كورى زهى كورى
چنان عالم ببند اعتبار ظاهر افتاده * كه پروانه نسوزد گر نباشد شمع كافورى
نگويى بىاثر ديگر كليم اين اشكريزى را * ز بختم گريه آخر هم سياهى برد و هم شورى
*
هرچند كه مرد قول و فعلش تبهست * برداشتن پرده ز كارش گنهست
رسوا شود آنكس كه درد پردهء كس * زر قلب برآيد و محك روسيهست
*
اى دل گر رفع احتياجت هوسست * بر خويش مگير تنگ تا دسترسست
حاجت كمتر چو دستگه نيست فراخ * خاريدن گوش را يك انگشت بسست
*
از راز دو كَون گر كس آگاه افتد * چون جادهء سر به راه در راه افتد