او نبود اما كليم و چند تن ديگر درين هنرنمايى مهارت خاص دارند « 1 » . ازوست :
نيلگون شد فلك از تيرگى اختر ما * گردد آيينه سيهتاب ز خاكستر ما
بىكسانيم گذارى بسر ما كه كند * مگر از گريه گهى بگذرد آب از سر ما
نه تذرويم و نه طاوس چه در ما ديدست * كه پرد ديدهء دام از پى بال و پر ما
روى گرمى چو نبينيم بكس وانشويم * نخل موميم و بجز شعله نچيند بر ما
اى دل انگار كه چون تيغ ببند افتاديم * بهتر آنست كه ظاهر نشود جوهر ما
نشأه از باده نديديم و طرب از مستى * خاك محنتزدهيى بود گل ساغر ما
اشك اختر همه از ديدهء گردون بچكد * مصلحت نيست كه دودى بكند مجمر ما
پيش اين جوهريانى كه درين بازارند * قيمت رشته فزونتر بود از گوهر ما
نيست دور از اثر طالع پست تو كليم * كه بچاه افتد اگر سير كند اختر ما
*
چشمت بفسون بسته غزالان چمن را * آموخته طوطى ز نگاه تو سخن را
پيداست كه احوال شهيدانش چه باشد * جايى كه بشمشير ببرند كفن را
معلوم شد از گريهء ابرم كه درين باغ * جز باد به كف نيست هوادار چمن را
آب دم تيغت چو بخاطر گذرانم * خميازه كند باز لب زخم كهن را
هامش
( 1 ) - از تمثيلها و ارسال مثلهاى اوست :مرا مسوز كه نازت ز كبريا افتد * چو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد
بىديده راه اگر نتوان رفت پس چرا * چشم از جهان چو بستى از آن مىتوان گذشت
در محفلى كه تازه درآيى گرفته باش * اول بباغ غنچه گره بر جبين زند
روزگار اندر كمين بخت ماست * دزد دايم در پى خوابيده است
تا توانى ناتوانان را به چشم كم مبين * يارى يك رشته جمعيت دهد گلدسته را
تو بىزبانى ما را حريف حرف نهاى * بداد ما برس امروز تا زبانى هست
روشندلان حبابصفت ديده بستهاند * روزن چه احتياج اگر خانه تار نيست
ما ز آغاز و ز انجام جهان بىخبريم * اول و آخر اين كهنه كتاب افتادست
ميخانهنشينيم نه از بادهپرستى است * از دل نتوان كرد برون حب وطن را . . .