مرا ز كار جهان بىخبر كه مىگويد * گذشتن از همه كارى ز كاردانى بود
ز گلستان تمنا نداشتم رنگى * به غير ازينكه گل اشك ارغوانى بود
خيال آن لب خندان بخاطر غمگين * بسان آب بقا در سراى فانى بود
دل اين جفا كه ز بيداد روزگار كشيد * ستم نبود ، مكافات سختجانى بود
كليم رنجش يار بهانهجو از من * عبث نبود ، تلافى سرگرانى بود
*
گر تمناى تو از خاطر ناشاد رود * داغ عشق تو گلى نيست كه بر باد رود
نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل * تشنه را آب محالست كه از ياد رود
نتوان از سر او برد هواى شيرين * لشكر خسرو اگر بر سر فرهاد رود
كاش چون شمع همه سر شود اعضاى كليم * تا سراسر بره عشق تو بر باد رود
*
چشم جادوى تو در دلجويى اهل نياز * هيچ كوتاهى ندارد عمر مژگانش دراز
رشتهء جان و رگ دل در خم مژگان اوست * هيچ كس ديدى بيك مضراب بنوازد دو ساز
هركسى سازى بذوق خويشتن سر مىكند * دل ميان مطربان خوش كرده يار دلنواز
در قمار عشقبازى با تو نقشم خوش نشست * چون نباشد اينچنين تو پاك بر من پاكباز
از نشان خون ناحق كشتگان او را چه باك * بال گنجشك است فرش آشيان شاهباز
تا نبود اين تاج زرين بر سرش آسوده بود * شمع افتاد از هواى سرفرازى در گداز
شعر اگر وحى است محتاج سخنفهمان بود * چون مميز در ميان نبود چه سود از امتياز
بيشتر ما را كليم آفت رسد ز ابناى جنس * شيشه از سنگست و از وى بيش دارد احتراز
*
از ثبات عشق دايم پا بدامن داشتم * همچو داغ لاله در آتش نشيمن داشتم
شعله برميخاست از بىطاقتى و مىنشست * من نجنبيدم ز جا تا جا بگلخن داشتم
كى بهر نامحرمى چاك جگر خواهم نمود * من كه زخمش را نهان از چشم سوزن داشتم
هيچگه ذوق طلب از جستجو بازم نداشت * دانه مىچيدم من آن روزى كه خرمن داشتم
روشنى از بزم من دريوزه مىكرد آفتاب * در چراغ عيش تا از باده روغن داشتم
همچو ماهى غير داغم پوشش ديگر نبود * تا كفن آمد همين يك جامه بر تن داشتم